شیطان یک روز فرشته بودهپارت چهارم
شیطان یک روز فرشته بوده:پارت چهارم
که ایومی یادش آمد هنوز خشم باباشو رها نکرده بعد
یه ورد خوند :لطفا این خشم واندوه را ازم قبول کن خداوند
ویه رد وبرق خورد به ایومی وخشم از بین رفت
ویو میدوریا وباکوگو
باکوگو:حالت خوبه
میدوریا:یعنی چی من باتو ازدواج کنم
یاکوگو:من دوست دارم ایومی
میدوریا توذهنش:شاید نباید آینکارو کنم نباید بهشون خنجر بزنمولی هنوز مطمئن نیستم وازدواج من حتا این شیطانو نمیشناسم فقط میدونم شاهشیاطینه
میدوریا:من حتا نمیشناسمت نمیدونم کی هستی
واینکه من به زمان احتیاج دارم بعد بهت جواب میدم
ولی یه سوال اگه بگم نه چی میشه
باکوگو: خشمگین میشه اون موقع خودت میبینی
میدوریا میره واز پنجره میبینه ایومی رومیبینه
توباغ ونشستهنزدیکحوض
میدوریا رفت پیشش
ایومی:چرا امدی اینجا اضافی
وروشو برگردوند وادامه داد فقط بخاطر بابامنکشتمت
میدوریا :یه سوال ازت دارم
ایومی:چیه؟
میدوریا:چرا خواستی دختر یه شیطان شی
ایومی یه نگاه به میدوریا کرد وبا تنه بهش گفت اگه این رازو نگه نداری میکشمت فهمیدی
میدوریا:باشه
ایومی:من پدر ومادر ندارم ویتیمبودم
یروز که داشتم راه میفتم رسیدم به سرزمین شیطان ها راحمو گم کرده بودم
ولی یه مرد دید خیلی مردنی وهیچ لباسی ندارم ۲ دست لباس یکم پول ویکم غذا بهم داد اون پدرم بود قبل از اینکه خودش بدونه بهم کمک کرد تا اون موقع هیچ فرشته ایی بهم کمک نکرد یا میومدن بهم لگد میزدن یا ازیتم میکردن البته اینجاهم همچین آدم هایی پیدا میشه ولی خیلی کم
میدوریا:منم پدر ومادر ندارم وداشت گریش میگرفت
ایومی یه نگاه زیر چشمی کرد به میدوریا قیافه اش که نزدیک بود گریه کنه رودید
وبهش گفت نیازی نیست ناراحت باشی
فقط با پدرم خوب باش
ایومیذهنش:شاید این فرشته مثل بقیه نباشه شاید خوبباشه نمیدونم نمیدونم فقط شاید ...
ایومی:من دیگه میرم ویه لبخند زد موقع رفتن
میدوریا:باشه خدافظ
میدوریا:به فکر فرو رفت
وبعد ادامه قسمت بعد.....
که ایومی یادش آمد هنوز خشم باباشو رها نکرده بعد
یه ورد خوند :لطفا این خشم واندوه را ازم قبول کن خداوند
ویه رد وبرق خورد به ایومی وخشم از بین رفت
ویو میدوریا وباکوگو
باکوگو:حالت خوبه
میدوریا:یعنی چی من باتو ازدواج کنم
یاکوگو:من دوست دارم ایومی
میدوریا توذهنش:شاید نباید آینکارو کنم نباید بهشون خنجر بزنمولی هنوز مطمئن نیستم وازدواج من حتا این شیطانو نمیشناسم فقط میدونم شاهشیاطینه
میدوریا:من حتا نمیشناسمت نمیدونم کی هستی
واینکه من به زمان احتیاج دارم بعد بهت جواب میدم
ولی یه سوال اگه بگم نه چی میشه
باکوگو: خشمگین میشه اون موقع خودت میبینی
میدوریا میره واز پنجره میبینه ایومی رومیبینه
توباغ ونشستهنزدیکحوض
میدوریا رفت پیشش
ایومی:چرا امدی اینجا اضافی
وروشو برگردوند وادامه داد فقط بخاطر بابامنکشتمت
میدوریا :یه سوال ازت دارم
ایومی:چیه؟
میدوریا:چرا خواستی دختر یه شیطان شی
ایومی یه نگاه به میدوریا کرد وبا تنه بهش گفت اگه این رازو نگه نداری میکشمت فهمیدی
میدوریا:باشه
ایومی:من پدر ومادر ندارم ویتیمبودم
یروز که داشتم راه میفتم رسیدم به سرزمین شیطان ها راحمو گم کرده بودم
ولی یه مرد دید خیلی مردنی وهیچ لباسی ندارم ۲ دست لباس یکم پول ویکم غذا بهم داد اون پدرم بود قبل از اینکه خودش بدونه بهم کمک کرد تا اون موقع هیچ فرشته ایی بهم کمک نکرد یا میومدن بهم لگد میزدن یا ازیتم میکردن البته اینجاهم همچین آدم هایی پیدا میشه ولی خیلی کم
میدوریا:منم پدر ومادر ندارم وداشت گریش میگرفت
ایومی یه نگاه زیر چشمی کرد به میدوریا قیافه اش که نزدیک بود گریه کنه رودید
وبهش گفت نیازی نیست ناراحت باشی
فقط با پدرم خوب باش
ایومیذهنش:شاید این فرشته مثل بقیه نباشه شاید خوبباشه نمیدونم نمیدونم فقط شاید ...
ایومی:من دیگه میرم ویه لبخند زد موقع رفتن
میدوریا:باشه خدافظ
میدوریا:به فکر فرو رفت
وبعد ادامه قسمت بعد.....
- ۳.۱k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط