{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقسیاه

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳

پارت اول

لیا رو به رو میزآرایشش بود داشت به آینه نگا می کرد

لیا:اوففف ع.وض..ی جوری زده که با کرم کاور نمیشه خدایا باشه دیرم شد برم

دانشگاه

لیا رفت پیشه توانا نشست توانا خیلی عصبانی ناراحت بود

لیا:چی شده تونیش تو خودتی

توانا:یاعیز میگه بهم بزنیم مگه چیه یه پسر تو درس بهم کمک کرد((توانا ادای یاعیز رو درآورد))دختر پسر نمیتونن باهم دوست باشن............وایسا ببینم چرا گوشه لب..ت کبوده

لیا:هیچی خوردم زمین

توانا یه خنده عصبی می کنه توانا:برو بابا به عمت دروغ بگو کار باباته نه

لیا:آره

توانا: اوف اوف اوف بسه تا کی ساکت میمونی وای همتون مغزمو ترکوندید میرم حیاط هوا بخورم هنوز این بحث تموم نشده بعداً حرف میزنیم

لیا:اوف باشه بابا

ادامه دارد🤍🖤
دیدگاه ها (۰)

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳پارت دوم لیا نشسته بود که چاعان امد ...

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳پارت سوملیا:باشه میگم آره بابام کرده...

سلاااااااام🥰چطورید قشنگای من تصمیم گرفتم یه رمان دیگه بنویسم...

لیا🩵آسیا🖤پلین🩷

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳پارت هفتم دو روز گذشتتوانا تو حیاط د...

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳پارت ششم یاعیز رفت دنبال توانا یاعیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط