دلتنگی
دلتنگی
یعنی من هنوز هم بلاتکلیفم!
یعنی نتونستم با خودم کنار بیام
یعنی یه جایی بینِ احساس و منطق ام گیر کردم
یعنی هنوز دوستت دارم
یعنی هنوز امید دارم
امید دارم که رفتنت یه شوخی بوده
که تو برمیگردی
تویِ یکی از همین روزای لعنتی
دستامو میگیری و منو از تمومِ این نبودن ها و نشدن ها نجاتم میدی
دلتنگی یعنی دستی که میلرزه وقتِ دیدنت و بعد از رفتنت این کوهِ غرور تَب میکنه
دلتنگی یعنی عادتِ روزی هشت نَخ وینستون و یه اسپرسو، جاشو داده به دو پاکت بهمن و یک قوری پُر رنگِ چای و هِل.
دلتنگی یعنی نخوام که باشی ولی
وقتی بودی ام نخوام که بِری
دلتنگی یعنی به هدیه ی کوچولوت توی انگشتم زُل بزنم و سی و هفت دقیقه با جای خالیِ تو صحبت کنم
دلتنگی یعنی جوری عاشقتم که اگر همین حالا بگی دیگه منُ نمیخوای سرمُ میگیرم بالا و با لبخند میرَم
اما اگر بگی منُ میخوای...
وای اگه بگی منو میخوای....
جوری پات وایمیستم که نبودنت بشه آخرین نفسِ زندگیِ من
دلتنگی یعنی...
یعنی...
نمیدونم...
دلتنگی هر چی که باشه، نباید از یه حدی بگذره
از حدِش که بگذره، دیگه حتی خودتم نمیتونی جای خالیِ خودت رو پُر کنی
این دِل، از یه جایی به بعد
دیگه نه به کسی کمتر از تو راضی میشه
و حتی نه به خودت که حالا جونِ خوب بودن نداری
حالا میفهمم آدما چطور عوض میشن...
یکی مثلِ من بدی میکنه و زمین میخوره و میشکنه
تا بفهمه بد بودن تاوان داره
یکی هم مثلِ تو
خوبِ مطلق...
اما یه روز صبح بیدار میشه، و تمومِ خوب بودن رو دور میریزه
تا دیگه ضربه نخوره
بد میشه
بد میشی
بد نشو!!
یه روزی هم من جای تو بودم
من هم یه روز تمامِ خوب بودن رو دور ریختم و حالا دارم تاوانِ تصمیمِ اشتباهِ همون روز رو میدم
کاش میشد، برگردم به گذشته
دوباره باهات آشنا شم
اما اینبار جورِ دیگه ای شروع کنم
تا پایانمون، به این روزایِ دلتنگی و تاوان نرسه....
لطفاً...
توام گاهی دلتنگِ من شو
این فراموش شدن
کابوسِ بزرگیه
لطفاً یه وقتایی دلتنگم شو...
یعنی من هنوز هم بلاتکلیفم!
یعنی نتونستم با خودم کنار بیام
یعنی یه جایی بینِ احساس و منطق ام گیر کردم
یعنی هنوز دوستت دارم
یعنی هنوز امید دارم
امید دارم که رفتنت یه شوخی بوده
که تو برمیگردی
تویِ یکی از همین روزای لعنتی
دستامو میگیری و منو از تمومِ این نبودن ها و نشدن ها نجاتم میدی
دلتنگی یعنی دستی که میلرزه وقتِ دیدنت و بعد از رفتنت این کوهِ غرور تَب میکنه
دلتنگی یعنی عادتِ روزی هشت نَخ وینستون و یه اسپرسو، جاشو داده به دو پاکت بهمن و یک قوری پُر رنگِ چای و هِل.
دلتنگی یعنی نخوام که باشی ولی
وقتی بودی ام نخوام که بِری
دلتنگی یعنی به هدیه ی کوچولوت توی انگشتم زُل بزنم و سی و هفت دقیقه با جای خالیِ تو صحبت کنم
دلتنگی یعنی جوری عاشقتم که اگر همین حالا بگی دیگه منُ نمیخوای سرمُ میگیرم بالا و با لبخند میرَم
اما اگر بگی منُ میخوای...
وای اگه بگی منو میخوای....
جوری پات وایمیستم که نبودنت بشه آخرین نفسِ زندگیِ من
دلتنگی یعنی...
یعنی...
نمیدونم...
دلتنگی هر چی که باشه، نباید از یه حدی بگذره
از حدِش که بگذره، دیگه حتی خودتم نمیتونی جای خالیِ خودت رو پُر کنی
این دِل، از یه جایی به بعد
دیگه نه به کسی کمتر از تو راضی میشه
و حتی نه به خودت که حالا جونِ خوب بودن نداری
حالا میفهمم آدما چطور عوض میشن...
یکی مثلِ من بدی میکنه و زمین میخوره و میشکنه
تا بفهمه بد بودن تاوان داره
یکی هم مثلِ تو
خوبِ مطلق...
اما یه روز صبح بیدار میشه، و تمومِ خوب بودن رو دور میریزه
تا دیگه ضربه نخوره
بد میشه
بد میشی
بد نشو!!
یه روزی هم من جای تو بودم
من هم یه روز تمامِ خوب بودن رو دور ریختم و حالا دارم تاوانِ تصمیمِ اشتباهِ همون روز رو میدم
کاش میشد، برگردم به گذشته
دوباره باهات آشنا شم
اما اینبار جورِ دیگه ای شروع کنم
تا پایانمون، به این روزایِ دلتنگی و تاوان نرسه....
لطفاً...
توام گاهی دلتنگِ من شو
این فراموش شدن
کابوسِ بزرگیه
لطفاً یه وقتایی دلتنگم شو...
- ۳.۳k
- ۱۷ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط