{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 8

پارت 8

میونگ آروم کف دستش رو روی درِ شیشه‌ای حیاط گذاشت. از پشت شیشه، جیمین رو دید که هنوز داخل اتاق نجاریه. چند لحظه مردد موند، ولی بعد نفس عمیقی کشید و گفت، با صدایی آهسته و لرزون، اما روشن:

– «...می‌خوای با من ناهار بخوری؟»

چند ثانیه سکوت بود. فقط صدای ملایم باد بین شاخه‌های درخت. بعد درِ اتاق نجاری باز شد و جیمین از داخل بیرون اومد. جلوی در ایستاد، چند لحظه به چشمای میونگ نگاه کرد و خیلی ساده، خیلی آرام گفت:

– «حتماً... چرا که نه.»

میونگ آروم عقب رفت تا راهو باز کنه. جیمین هم بدون حرف وارد خونه شد. سکوت بینشون بود، ولی اون سکوت سنگین و سرد همیشگی نبود. بیشتر یه جور سکوت ناشی از احتیاط بود... از قدم گذاشتن روی مرز تازه‌ای که هیچ‌کدوم هنوز باهاش آشنا نبودن.

سر سفره نشستند. این بار رو‌به‌روی هم. نه فاصله‌ای بینشون بود، نه دیوار ذهنی‌ای که همیشه بینشون حس می‌شد. فقط دو آدم، دو بشقاب، و یه سکوت آرام.

میونگ برنج رو کشید، کمی خورشت ریخت و بدون نگاه کردن، ظرف جیمین رو هم پر کرد. جیمین با دقت به حرکاتش نگاه می‌کرد. این بار، برای اولین بار، غذا رو پس نزد. قاشق رو برداشت. اولین لقمه رو خورد.

هیچ‌کدوم حرفی نزدن. اما توی همون سکوت ساده، یه چیزی تازه شکل گرفته بود. شاید کوچیک، شاید شکننده… ولی واقعی.
دیدگاه ها (۱)

پارت 9چند دقیقه‌ای از شروع ناهار گذشته بود. صدای قاشق‌ها توی...

پارت 10ناهار رو در سکوت خوردن، ولی اون سکوت دیگه مثل قبل سنگ...

پارت 7نور ظهر کم‌کم از پنجره‌های اتاق خواب رد می‌شد و روی زم...

پارت 6جیمین چند لحظه به انگشتر خیره موند. انگار اون تکه‌ی کو...

PT/1 ات نفس نفس می زد : کجا داری م...

PT: 1/1 ات لوس و ناز: برام ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط