امروز صبح تو صف نونوایی,دختره با پسره دعواش شد.
امروز صبح تو صف نونوایی,دختره با پسره دعواش شد.
دختره بهش گفت: ایشششش؛ بعضی ها گوسفنداشونو فروختن اومدن شهر آدم شدن.
پسره هم کم نیاورد و بهش گفت: موقعی که بابای تو اومد شهر، ما دیگه چوپون نداشتیم و مجبور شدیم گوسفندامونو بفروشیم بیاییم شهر.
کل صف داشتن بندری میرقصیدن از حرفش؛ شاطرم حال کرد و دو تا نون سنگک دو روو کنجد مجانی داد بهش..
دختره بهش گفت: ایشششش؛ بعضی ها گوسفنداشونو فروختن اومدن شهر آدم شدن.
پسره هم کم نیاورد و بهش گفت: موقعی که بابای تو اومد شهر، ما دیگه چوپون نداشتیم و مجبور شدیم گوسفندامونو بفروشیم بیاییم شهر.
کل صف داشتن بندری میرقصیدن از حرفش؛ شاطرم حال کرد و دو تا نون سنگک دو روو کنجد مجانی داد بهش..
- ۵۰۶
- ۰۳ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط