دل است ديگر،خسته ميشود...بي حوصله ميشود...از روزگار از آد
دل است ديگر،خسته ميشود...بي حوصله ميشود...از روزگار از آدم ها ازين قابها از اثبات از توضيح،از کلماتي ک رابطه هارا ب گند ميکشد،ازين همه مهرباني کردن و نامهرباني ديدن،ازسنگ صبور بودن و آخرهم مهرسنگ بودن خوردن،از زهر حرف هايي ک تا آخر عمرآدم رامي آزارد،خسته ام...کاش ميشدخودمو يه جايي جابذارم وبرگردم ببينم ديگه نيستم...
- ۷۰۰
- ۱۰ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط