{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ته اتوبوس،آن صندلی آخر،کنار شیشه...

ته اتوبوس،آن صندلی آخر،کنار شیشه...
بهترین جای دنیاست...
برای آنکه مچاله شوی در خودت...
سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دور...
و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری...
و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد...
و گاهی چشمهایت خیس شود، ازحضور پُر رنگ یک خیال...
و یادت برود مقصدت کجاست...
و دلت بخواهد که دنیا به اندازۀ همین گوشه اتوبوس کوچک شود...
و دنج و تنها...
و آه بکشی از یادآوری حماقت های عاشقانه ات...
شیشه بخار بگیرد...
و تو با انگشت بنویسی " آینده "
و دلت بگیرد از تصورش...
چشمهایت را ببندی...
و تا آخرین ایستگاه درخودت گریه کنی...
دیدگاه ها (۱)

بعضــی روزهاانسان فقط خسته‌ استنه تنهاسـتنه غمـــگینو نه عاش...

غروب جمعه نزدیک است..!دلتنگی هشدار می دهد،دلشورهپشتِ دلشوره،...

درد دارد ...وقتے سـاعـت ها مے نشینےبہ حـرفایے ڪہ؛هیـچ وقـت ق...

"♚مــــــــرگ که خبر نمیکنه...یهـــــــو دیدےدیگــه " نیســـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط