{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل نه

فصل نه
استراق سمع
پارت ۱۲۵
یک روز از حادثه ای که برای پدر بزرگم رخ داده بود میگذشت با این وجود او هنوز به هوش نیامده بود و من از شدت نگرانی قادر نبودم بخوابم خشایار معتقد بود فرو رفتن در آب دریاچه حتی برای مدتی کوتاه هم ممکن است، تأثیراتی روی روح پدربزرگم گذاشته باشد؛ اما به من اطمینان داد که حال پدربزرگم خیلی زودتر از آنچه که تصور میکنم خوب خواهد شد. سر در نمی آوردم او چگونه میتواند اینطور با قاطعیت در این مورد حرف بزند. صبح زود بود که به من اطلاع دادند که سه نفر از سفرا دنیای مردگان را ترک کرده اند و تنها مهراد و خشایار پیش ملکه ها باقی مانده بودند از شنیدن این خبر هم خوشحال و هم سردرگم شده بودم. انتظار نداشتم آنها به این زودی این دنیا را ترک کنند؛ حداقل نه تا زمانی که تکلیف من را مشخص کرده باشند. حدود ساعت نه صبح پدربزرگم به هوش آمد و تا نزدیکیهای ظهر حتی از من هم سرحال تر شده بود. به سه خورشیدی که در بالای سرم و با فاصله معینی از هم قرار داشتند نگاه کردم با آنکه به قول پدربزرگم ساعت دوازده بود، اما نور سه خورشید بی رمق تر از آن بود که سبب گرمای بیش از حد شود. حتی نور آنها هم گویی تحت تأثیر این دنیا قرار گرفته بود زمانیکه به اتاق پدربزرگم ،رفتم او در حال لباس پوشیدن بود. در اعتراض به این حرکت او گفتم: پدربزرگ چرا بلند شدید؟ شما باید استراحت کنید.
او که از قبل متوجه ورود من به اتاقش شده بود من حالم خوبه زیاد شلوغش نکن
اما جناب خشایار ،گفتند نیاز به استراحت دارید.
گفت:
پدربزرگم چینی به پیشانی اش انداخت و گفت: شاید ایشون هم فراموش کردند که من قبلاً مردم
شنیدن این حرف از زبان پدربزرگ برایم ناخوشایند بود طبق گفته خشایار اگر پدر بزرگ را دیرتر از آب بیرون کشیده بودم ممکن بود دیگر او را نبینم و عجیب این بود که چرا خود او برای کمک به پدربزرگم اقدامی نکرده
بود.
بیرون
کلبه میز نسبتاً بزرگی چیده بودیم و پدربزرگم آشپزی میکرد این برای من خیلی عجیب بود. مگر در این دنیا نمیشد، آرزو کرد؛ پس این کار یعنی چی؟ پدربزرگم در جواب سوال ناپرسیده من گفت:
- حتی مرده ها هم دوست دارن کارهای روزمره رو بدون هیچ آرزویی انجام بدن. او در حالیکه شیرینیهایی که پخته بود را از اجاق فلزی خاکستری رنگ در می آورد، ادامه داد:
ـ هیچ چیزی لذت بخش تر از آشپزی در این دنیا نیست.
بوی مطبوع و خوشمزه شیرینیها من را وسوسه میکرد تا زمانیکه پدربزرگ رویش را از من برمی گرداند، یکی از
آنها را از درون سینی کش بروم.
ـ ناخنک زدن ممنوعه
سپس او به سمت من برگشت و با خنده گفت:
ـ لااقل بذار سرد بشه
در حالیکه با شیرینی درون دستم بازی میکردم تا سرد شود، با تعجب پرسیدم :
ـ شما چطوری فهمیدید؟
او که دوباره به سمت اجاق برگشته بود تا سری به غذایش بزند گفت :
ـ از وقتی به این دنیا اومدی قدرتهای من هم بر
گشتند.
او در حالیکه محتوی ظرف روی اجاق را هم میزد ادامه داد:
ـ باید روی ذهنت کار کنیم؛ خیلی راحت میشه ذهنت رو خوند.
زمانیکه نهار را میخوردیم من به این میاندیشیدم که چطور به این سرعت حال او خوب شده است.
ـ پدربزرگ من جناب مرلین و گریفیندور رو از دیشب تا حالا ندیدم کجا هستند؟
او در حالیکه سوپی که برایم پخته بود را در بشقابم می ریخت گفت :
- فکر نمیکنم امروز خبری ازشون بشه
- مثل اینکه بی موقع مزاحم شدیم
شنیدن این صدای آشنا سبب شد به سمت عقب برگردم پدربزرگم با دیدن کسانی که پشت سر من ایستاده
بودند به سرعت از جای خودش بلند شد و در حالیکه دستانش را با دستمال پاک میکرد گفت :
- اوه، شمائید، نه، اصلاً مزاحم نیستید.
دیدگاه ها (۰)

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط