فیک سوکوکو پارت
"فیک سوکوکو" پارت۳
ویو چویا:
زود از اتاق زدم بیرون تا ریخت اون دراز لعنتی رو نبینم. پرونده ها رو هم برداشته. اوف. اشکالی نداره بعدا ازش میگیرم یه نگاهی بهش میندازم.
فردا صبح ویو نویسنده:(الان مثلا روز مأموریت شده و چویا هم پرونده هارو خونده)
روز مأموریت رسیده بود و دازای و چویا آماده بودن تا شب کار مهبت دار رو تموم کنن. چویا داشت کلاهاش رو گردگیری میکرد و دازای داشت همون کتاب همیشگی رو میخوند.
ویو دازای:
داشتم کتابم رو میخوندم و قهومو میخوردم. کتابم ذو تموم کردم. حوصلم سر رفته بود که چویا یادم اومد.
رفتم سمت اتاقش. در نزدم تا سوپرایز بشه:)
وارد شدم و دیدم چویا داره کلاهاش رو تمیز میکنه. کار همیشگیشه.
دازای: چووییااا(با لحن همیشگی)
چویا سرشو رو به من برگردوند و اخم کوچیکی کرد.
چویا: چته. باز حوصلت سر رفته اومدی منو عذاب بدی؟
دازای: عذاب؟ من اومدم با هویجم حرف بزنم.
اینو گفتمو لبخندی نرم زدم.
ویو چویا:
داشتم کارمو انجام میدادم که دازای اومد.
دازای: چووییااا
اوف. باز این اومد.
چویا: چته. باز حوصلت سر رفته اومدی منو عذاب بدی؟
دازای: عذاب؟ من اومدم با هویجم حرف بزنم.
اینو گفت و بعدش لبخند زد.
لبخدش....چ.. چرا اینقدر....زیباست....(نقطه چینا علامت مکس کردنن)
صبر کن. من دارم چی میگم.
ولی نمیتونم ازش چشم بردارم. نمیتونم حرفی هم بزنم.
به خودم اومدم و دیدم چند لحظه اینجوری بهش خیره بودم. یه لحظه خجالت کشیدم. خودمو نمیدیدم ولی میتونستم بفهمم که سرخ شدم. برای اینکه سرخیم معلوم نشه رومو اونور کردم و گفتم.
چویا: برو بیرون.
دازای: حالت خوبه. چند لحظه همینجوری بدون اینکه چیزی بگی وایساده بودی.
چویا: آره خوبم. حالا برو بیرون.
دازای: باشه. باشه.
ویو دازای:
رفتم بیرون. یکم نگران بودم ولی حواس خودمو به مأموریت پرت کردم. امشب مأموریت رو انجام میدیم. منو چویا. سوکوکو لقب ماست. ما به همکاری مون معروفیم ولی خیلی باهم خوب نیستیم. من میخوام بیشتر بهش نزدیک بشم. مثلا از دختری خوشش میاد. البته نباید خوشش بیاد. من اجازه نمیدم. صبر کن.صبر کن. من چی دارم با خودم میگم. اصلا به من چه. ولی بخاطر مافیا بازم حق نداره رابطه داشته باشه. یسسسس.
پایان این پارت.
راستی ببخشید که پارت ندادم بجاش الان چندتا پارت طولانی میدم.
اما خب الان فقط یک نفر حمایت میکنه و من فقط به خاطر اون ادامه میدم🌸
ابته من چون تازه کارم بایدم حمایتام کم باشه ولی خب💜
دلیل پارت ندادم هم...
.
.
.
درسسسس. درس لعنتی😭😭
درس مارو ول نمیکنه🔪🔪
الان چند پارت دیگه هم میدم💜
ویو چویا:
زود از اتاق زدم بیرون تا ریخت اون دراز لعنتی رو نبینم. پرونده ها رو هم برداشته. اوف. اشکالی نداره بعدا ازش میگیرم یه نگاهی بهش میندازم.
فردا صبح ویو نویسنده:(الان مثلا روز مأموریت شده و چویا هم پرونده هارو خونده)
روز مأموریت رسیده بود و دازای و چویا آماده بودن تا شب کار مهبت دار رو تموم کنن. چویا داشت کلاهاش رو گردگیری میکرد و دازای داشت همون کتاب همیشگی رو میخوند.
ویو دازای:
داشتم کتابم رو میخوندم و قهومو میخوردم. کتابم ذو تموم کردم. حوصلم سر رفته بود که چویا یادم اومد.
رفتم سمت اتاقش. در نزدم تا سوپرایز بشه:)
وارد شدم و دیدم چویا داره کلاهاش رو تمیز میکنه. کار همیشگیشه.
دازای: چووییااا(با لحن همیشگی)
چویا سرشو رو به من برگردوند و اخم کوچیکی کرد.
چویا: چته. باز حوصلت سر رفته اومدی منو عذاب بدی؟
دازای: عذاب؟ من اومدم با هویجم حرف بزنم.
اینو گفتمو لبخندی نرم زدم.
ویو چویا:
داشتم کارمو انجام میدادم که دازای اومد.
دازای: چووییااا
اوف. باز این اومد.
چویا: چته. باز حوصلت سر رفته اومدی منو عذاب بدی؟
دازای: عذاب؟ من اومدم با هویجم حرف بزنم.
اینو گفت و بعدش لبخند زد.
لبخدش....چ.. چرا اینقدر....زیباست....(نقطه چینا علامت مکس کردنن)
صبر کن. من دارم چی میگم.
ولی نمیتونم ازش چشم بردارم. نمیتونم حرفی هم بزنم.
به خودم اومدم و دیدم چند لحظه اینجوری بهش خیره بودم. یه لحظه خجالت کشیدم. خودمو نمیدیدم ولی میتونستم بفهمم که سرخ شدم. برای اینکه سرخیم معلوم نشه رومو اونور کردم و گفتم.
چویا: برو بیرون.
دازای: حالت خوبه. چند لحظه همینجوری بدون اینکه چیزی بگی وایساده بودی.
چویا: آره خوبم. حالا برو بیرون.
دازای: باشه. باشه.
ویو دازای:
رفتم بیرون. یکم نگران بودم ولی حواس خودمو به مأموریت پرت کردم. امشب مأموریت رو انجام میدیم. منو چویا. سوکوکو لقب ماست. ما به همکاری مون معروفیم ولی خیلی باهم خوب نیستیم. من میخوام بیشتر بهش نزدیک بشم. مثلا از دختری خوشش میاد. البته نباید خوشش بیاد. من اجازه نمیدم. صبر کن.صبر کن. من چی دارم با خودم میگم. اصلا به من چه. ولی بخاطر مافیا بازم حق نداره رابطه داشته باشه. یسسسس.
پایان این پارت.
راستی ببخشید که پارت ندادم بجاش الان چندتا پارت طولانی میدم.
اما خب الان فقط یک نفر حمایت میکنه و من فقط به خاطر اون ادامه میدم🌸
ابته من چون تازه کارم بایدم حمایتام کم باشه ولی خب💜
دلیل پارت ندادم هم...
.
.
.
درسسسس. درس لعنتی😭😭
درس مارو ول نمیکنه🔪🔪
الان چند پارت دیگه هم میدم💜
- ۱۸۹
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط