شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کن

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،

وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….

وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید.

شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم !

دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد.

آنها خالص ترین الماس ها بودند…

مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
دیدگاه ها (۲۴)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۴تقریباً یک ماه از ورود چویا ب...

#حرف_خداشهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی ...

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند ب...

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند ب...

#انرژی مثبت دو دوست کنار هم بودند....اولی به دوستش گفت: بیا ...

️ شوالیه‌ای به دوستش گفت‌: بیا به کوهستانی برویم که خداوند د...

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آ...

👈 مردی خوشبخت 📖 سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری س...

داستان های دده قورقود کپی برداری از اسطوره های فرهنگ های سایر کشور

محافظت کردن از جان مؤمن حضرت امام حسن عسکری علیه السلام فرمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط