{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاقبت یک روز

عاقبت یک روز
بند های بلندِ کفشم را باز میگذارم و میدوم
آنقدر که از دور ببینمت
آن وقت در نزدیک ترین فاصله با آغوشت
یکی از بند ها به پایم گیر خواهد کرد
و درست
توی آغوشت
خواهم افتاد...
آدم همیشه باید از هرچیزی 
نهایتِ استفاده را ببرد ...
.
دیدگاه ها (۱)

رفتنت مرا نمی ترسانداهل جنگ و دعوا هم نیستمفقط خودت را جای م...

نگفته ای ، دلم برایت تنگ شده است...چه بر من خواهد گذشت ، اگر...

لامذهب دلبری کردن را از بر بود!می دانست کجا باید لبخندی بزند...

یک نفر را دوست بدارانگونه که هیچکس را نداشته ای،یک نفر را عا...

↓ادامه ی رمان:اتسوشی حواسش پرت بود هنوز دهنش در گیر حرفهای ق...

My Vampire P13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط