لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²⁹
ویو سلین
دو روز از اون اتفاق گذشته بود.
اما هنوز...
هر بار چشمامو میبستم، همون صحنه جلوی چشمم زنده میشد.
جونگکوک...
وقتی مقابلم ایستاده بود...
وقتی بدون ذرهای ترس، جلوی اون مردها وایساد...
با صدای کلارا از فکرم بیرون اومدم
~ سلین! داری به چی فکر میکنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
^ هیچی...
کلارا با شک نگام کرد.
~ مطمئنی؟
خواستم جواب بدم که گوشی بابام زنگ خورد.
چند ثانیه بعد رنگ صورتش عوض شد.
-چی؟!... الان میام.
مامان با نگرانی پرسید:
چیزی شده؟
بابام کتشو برداشت.
-یه شاهد پرونده «لبخند قاتل» رو کشتن...
خون توی رگهام یخ زد.
ویو جونگکوک
همین که خبر قتل رو شنیدم، مشتم گره خورد.
• دیر رسیدیم...
یونگی به دیوار تکیه داد.
° اون داره همه کسایی که چیزی میدونن رو حذف میکنه.
جیمین لپتاپش رو بست.
جیمین: یه خبر دیگه هم هست...
همه نگاش کردیم.
جیمین: مقتول، قبل از مرگ فقط یه اسم گفته...
اخم کردم
• چی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: «سلین...»
سکوت سنگینی عمارت رو گرفت.
یونگی آروم گفت:
° یعنی نفر بعدی...
جونگکوک حرفشو قطع کرد.
• نمیذارم حتی نزدیکش بشه.
ویو کلارا
بعد از دانشگاه، با سلین خداحافظی کردم.
~ عصر میبینمت.
^ مواظب خودت باش.
لبخند زدم و سوار ماشین شدم.
چند دقیقه بعد...
توی اولین چراغ قرمز وایسادم.
همون لحظه صدای تقهای به شیشه اومد.
برگشتم.
همون مرد اخمو...
هودی مشکی تنش بود.
شیشه رو کمی پایین کشیدم.
~ بازم تو؟
یونگی اطراف رو نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
° امروز مستقیم برو خونه.
اخم کردم.
~ چرا؟
قبل از اینکه جواب بده...
یه موتور با سرعت از کنار ماشین رد شد.
یونگی نگاهش کرد.
رنگ صورتش عوض شد.
° لعنت...
در ماشینمو باز کرد.
~ هی! داری چیکار میکنی؟
خیلی آروم گفت:
° اگه میخوای زنده بمونی...
امروز برای اولین بار، به حرف من گوش کن.
برای اولین بار...
نگاهش...
واقعاً نگران به نظر میرسید.
ویو مرد ناشناس
از پشت بام ساختمان روبهرو...
همه چیز رو تماشا میکردم.
لبخند زدم.
؟: خوبه...
حالا مهرهها دارن خودشون به هم نزدیک میشن.
اسلحه دوربیندارم رو پایین آوردم.
نه...
امروز وقت شلیک نبود.
امروز فقط میخواستم...
بازی رو تماشا کنم.
ادامه دارد...
پارت²⁹
ویو سلین
دو روز از اون اتفاق گذشته بود.
اما هنوز...
هر بار چشمامو میبستم، همون صحنه جلوی چشمم زنده میشد.
جونگکوک...
وقتی مقابلم ایستاده بود...
وقتی بدون ذرهای ترس، جلوی اون مردها وایساد...
با صدای کلارا از فکرم بیرون اومدم
~ سلین! داری به چی فکر میکنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
^ هیچی...
کلارا با شک نگام کرد.
~ مطمئنی؟
خواستم جواب بدم که گوشی بابام زنگ خورد.
چند ثانیه بعد رنگ صورتش عوض شد.
-چی؟!... الان میام.
مامان با نگرانی پرسید:
چیزی شده؟
بابام کتشو برداشت.
-یه شاهد پرونده «لبخند قاتل» رو کشتن...
خون توی رگهام یخ زد.
ویو جونگکوک
همین که خبر قتل رو شنیدم، مشتم گره خورد.
• دیر رسیدیم...
یونگی به دیوار تکیه داد.
° اون داره همه کسایی که چیزی میدونن رو حذف میکنه.
جیمین لپتاپش رو بست.
جیمین: یه خبر دیگه هم هست...
همه نگاش کردیم.
جیمین: مقتول، قبل از مرگ فقط یه اسم گفته...
اخم کردم
• چی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: «سلین...»
سکوت سنگینی عمارت رو گرفت.
یونگی آروم گفت:
° یعنی نفر بعدی...
جونگکوک حرفشو قطع کرد.
• نمیذارم حتی نزدیکش بشه.
ویو کلارا
بعد از دانشگاه، با سلین خداحافظی کردم.
~ عصر میبینمت.
^ مواظب خودت باش.
لبخند زدم و سوار ماشین شدم.
چند دقیقه بعد...
توی اولین چراغ قرمز وایسادم.
همون لحظه صدای تقهای به شیشه اومد.
برگشتم.
همون مرد اخمو...
هودی مشکی تنش بود.
شیشه رو کمی پایین کشیدم.
~ بازم تو؟
یونگی اطراف رو نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
° امروز مستقیم برو خونه.
اخم کردم.
~ چرا؟
قبل از اینکه جواب بده...
یه موتور با سرعت از کنار ماشین رد شد.
یونگی نگاهش کرد.
رنگ صورتش عوض شد.
° لعنت...
در ماشینمو باز کرد.
~ هی! داری چیکار میکنی؟
خیلی آروم گفت:
° اگه میخوای زنده بمونی...
امروز برای اولین بار، به حرف من گوش کن.
برای اولین بار...
نگاهش...
واقعاً نگران به نظر میرسید.
ویو مرد ناشناس
از پشت بام ساختمان روبهرو...
همه چیز رو تماشا میکردم.
لبخند زدم.
؟: خوبه...
حالا مهرهها دارن خودشون به هم نزدیک میشن.
اسلحه دوربیندارم رو پایین آوردم.
نه...
امروز وقت شلیک نبود.
امروز فقط میخواستم...
بازی رو تماشا کنم.
ادامه دارد...
- ۸۹۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط