رمان نوری در درون تاریکی
رمان (نوری در درون تاریکی)
پارت ۷
(فلش بک به عقب..)
*ویو نویسنده: هشدارر اسپویللللللللللل
یه فلش بک به عقب میریم
شاید بعضیها ندونن بین ایزوکو و باکوگو چهاتفاقی افتاده*
(ویو حالت عادیه داستان)
اون سال..سال اخر دبیرستان بود ایزوکو به زور و با کلی درد هایی که داشت رفت به سمت پشت بوم مدرسهشون در رو باز کرد اما بلافاصله که وارد اونجا شد خورد زمین
اروم بلند شد و رفت یه گوشه ای نشست
*باکوگو و رفیق هاش اون زنگ گرفتن ایزوکو رو حسابی کتک زدن (باچماق) *
دنده هاش شکسته بودن داشت از درد میمیرد..
یهو یاد اون حرف باکوگو افتاد : دکو نفله از زمین محو شو ایکاش اصلا وجود نداشتی
ایزوکو تو ذهنش: اگه من بمیرم..یعنی کاچان..خوشحال میشه ؟
ایزوکو زانو هاش رو بغل کرد و به فکر فرو رفت ، یکم بعد اروم بلند شد رفت بالای نرده ها و رفت اونطرف چند دقیقه همونجا خشکش زده بود یهو در اونجا با یه لگد باز شد
اون باکوگو بود فقط خودش.. نگاهی به دور و برش انداخت و دکو رو اونطرف نرده ها دید چشماش از ترس گرد شدن ایزوکو با یه لبخند
برگشت سمت باکوگو
ایزوکو اروم گفت: کاچان..م..من سر قولم میمونم..
و دستاش رو ول کرد و افتاد پایین
باکوگو همون لحظه دوید سمتش و فریاد زد: نههههه دکوووووو
باکوگو فورا به سمت پایین دوید و رفت اونپایین و دید که عده ای از مردم دور یه نفر حلقه زده بودن باکوگو دوید سمت اون تجمع
ایزوکو رو روی زمین دید با همون لبخند گرم و قشنگش بی جون افتاده بود روی زمین باکوگو
ایزوکو رو تو بغلش گرفت و اشکاش سرازیر شدن
با فریاد میگفت: نهه نه نههه دکوووو احمققق
چرا به حرف من گوش دادیی احمق..
گروه امداد رسید و به سرعت ایزوکو رو ثابت نگه داشتن پارچه ای سفید روی ایزوکو کشیدند
چند روز بعد مراسم ختم برای ایزوکو گرفتن
اما نمیدونستن که لیگ تبهکاران ایزوکو رو با یه جنازه دیگه عوض کرده بودن
و از اون روز به بعد ایزوکو شد یه نوچه برای اونها..
(پایان فلش بک)
پارت ۷
(فلش بک به عقب..)
*ویو نویسنده: هشدارر اسپویللللللللللل
یه فلش بک به عقب میریم
شاید بعضیها ندونن بین ایزوکو و باکوگو چهاتفاقی افتاده*
(ویو حالت عادیه داستان)
اون سال..سال اخر دبیرستان بود ایزوکو به زور و با کلی درد هایی که داشت رفت به سمت پشت بوم مدرسهشون در رو باز کرد اما بلافاصله که وارد اونجا شد خورد زمین
اروم بلند شد و رفت یه گوشه ای نشست
*باکوگو و رفیق هاش اون زنگ گرفتن ایزوکو رو حسابی کتک زدن (باچماق) *
دنده هاش شکسته بودن داشت از درد میمیرد..
یهو یاد اون حرف باکوگو افتاد : دکو نفله از زمین محو شو ایکاش اصلا وجود نداشتی
ایزوکو تو ذهنش: اگه من بمیرم..یعنی کاچان..خوشحال میشه ؟
ایزوکو زانو هاش رو بغل کرد و به فکر فرو رفت ، یکم بعد اروم بلند شد رفت بالای نرده ها و رفت اونطرف چند دقیقه همونجا خشکش زده بود یهو در اونجا با یه لگد باز شد
اون باکوگو بود فقط خودش.. نگاهی به دور و برش انداخت و دکو رو اونطرف نرده ها دید چشماش از ترس گرد شدن ایزوکو با یه لبخند
برگشت سمت باکوگو
ایزوکو اروم گفت: کاچان..م..من سر قولم میمونم..
و دستاش رو ول کرد و افتاد پایین
باکوگو همون لحظه دوید سمتش و فریاد زد: نههههه دکوووووو
باکوگو فورا به سمت پایین دوید و رفت اونپایین و دید که عده ای از مردم دور یه نفر حلقه زده بودن باکوگو دوید سمت اون تجمع
ایزوکو رو روی زمین دید با همون لبخند گرم و قشنگش بی جون افتاده بود روی زمین باکوگو
ایزوکو رو تو بغلش گرفت و اشکاش سرازیر شدن
با فریاد میگفت: نهه نه نههه دکوووو احمققق
چرا به حرف من گوش دادیی احمق..
گروه امداد رسید و به سرعت ایزوکو رو ثابت نگه داشتن پارچه ای سفید روی ایزوکو کشیدند
چند روز بعد مراسم ختم برای ایزوکو گرفتن
اما نمیدونستن که لیگ تبهکاران ایزوکو رو با یه جنازه دیگه عوض کرده بودن
و از اون روز به بعد ایزوکو شد یه نوچه برای اونها..
(پایان فلش بک)
- ۷۸۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط