رمان نیمهی پنهان قلب
📖 رمان: *نیمهی پنهان قلب*
🎭 ژانر: *عاشقانه | خانوادگی*
┈┈••◆❖◆••┈┈
پارت 2
---
با صدای تیز آلارم گوشیم چشم باز کردم. نور سرد و خاکستری صبح از پنجرهی کوچیک اتاق، بیدعوت پاشیده بود توی فضا. خونه سرد بود... مثل همیشه.
نشستم رو تخت. هنوز حس دیشب از تنم بیرون نرفته بود. همهچی مثل یه خواب غیرعادی تو ذهنم تکرار میشد. دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ امروز، فقط خوب تموم شه... فقط همین.
یه کت ساده پوشیدم و شالمو دور گردنم پیچیدم. رفتم سمت مامان که هنوز خواب بود. یه پتو روش کشیدم، خم شدم صورتشو بوسیدم. آروم زمزمه کردم:
ـ زود برمیگردم مامان... قول میدم این روز لعنتی رو یه جوری عوض کنم.
از خونه زدم بیرون. سرمای تیز مسکو با اولین برخورد، مثل سیلی خورد به صورتم. اما ته دلم روشن بود... امروز شاید، یه روز متفاوت باشه.
آدرسی که دیشب فرستاده بودن، از اون لوکیشنایی بود که فقط تو فیلمها دیده بودم؛ محلهی اشرافی، کوچههایی تمیز، سکوتی نجیب، و ساختمونایی که آدم حس میکرد نباید حتی نفس بکشه جلوشون.
وقتی رسیدم، نفس تو سینهم حبس شد.
اونجا یه خونه نبود... یه قصر واقعی بود.
درهای فلزی بزرگ با قاب طلایی، مسیر سنگفرش شدهای که دو طرفش درختهای بلند قد کشیده بودن، و ساختمونی سفید، با ستونهای عظیم، مثل ویلاهای سلطنتی تو فیلمهای تاریخی.
نگهبان، بدون حرف اضافه، نگاهی به صورتم و کارت انداخت و درو باز کرد:
ـ دنبال ایوان کرولوفی؟
سری تکون دادم. وارد شدم.
همینطور که قدم برمیداشتم، با هر قدم، تپش قلبم شدیدتر میشد.
در عمارت باز شد و همون بادیگاردهی دیشب، با هیکل درشت و اون عینک دودی مشکی، بهم اشاره کرد وارد شم.
وارد که شدم، نفس تو سینهم موند.
سقف بلند، لوسترای کریستالی، فرشهایی که آدم دلش نمیاومد پا روش بذاره، و یه فضای پر زرق و برق که بوی ثروت میداد.
تازه داشتم از شُک بیرون میومدم که چشمم افتاد به یه پسر پشت میز بزرگ، با لپتاپی باز جلوی روش. موهای قهوهای تیره، مرتب و براق. پوست صاف و روشن. همینکه نگاهمو حس کرد، سر بلند کرد.
چشماش عسلی روشن بود. یه نگاه خیره و سنگین... یه چیزی تو اون نگاه بود که نمیشد نادیده گرفت.
بدون اینکه رنگ به چهرهش بیاره، با صدای خشکی گفت:
ـ از پلهها برو بالا. اتاق سمت چپ. منتظر بمون تا بیام.
خواستم جواب بدم ولی نگه داشتم. پلهها رو بالا رفتم و با خودم گفتم:
ـ حالا که اومدم... تا تهش میرم. نه فقط برای خودم، برای مامانم.
در اتاق رو باز کردم. اتاقی نسبتا بزرگ، با دیوارهای کرمیرنگ، پردههای ضخیم مخملی، یه مبل چرمی، میز چوبی، چند کتاب توی قفسه... ساده ولی رسمی.
داشتم اطرافو نگاه میکردم که صدای تند و تیزش از پشت سرم اومد:
ـ گفتم منتظر بمون، نه اینکه بچرخی اینور اونور.
برگشتم. همون پسر بود. شاید ۲۵ ساله، قد بلند، حدود 190، با ظاهری مغرور و نگاهای سنگین.
پوزخندی زد و گفت:
ـ آدم ندیدی؟ یا محو جذابیت من شدی؟
با اخم نگاش کردم:
ـ ببخشید، ولی محو شما نشدم... اتفاقاً خوشتیپتر از شما هم دیدم.
با خونسردی اشاره کرد به صندلی. نشستم. یه برگه گرفت جلوم و گفت:
ـ اینو بخون. اگه موافق باشی، استخدامی.
برگه رو برداشتم. شرایط عجیبی نوشته شده بود؛
"حق دخالت در امور خصوصی خانواده نداری. هر چی دیدی، سرتو بنداز پایین و رد شو. تا یک سال حق ترک خونه رو نداری، مگر اخراجت کنن."
با تعجب ابروهامو دادم بالا:
ـ این یعنی چی آخه؟
لبخند کجی زد:
ـ یعنی همین که خوندی.
لعنتی یه کلمه هم درست جواب نمیداد. خودکار رو برداشتم که امضا کنم، همون لحظه زیر لب گفت:
ـ نمیدونم پدربزرگم چی تو این دختر دیده... لباساش که داغونه.
🎭 ژانر: *عاشقانه | خانوادگی*
┈┈••◆❖◆••┈┈
پارت 2
---
با صدای تیز آلارم گوشیم چشم باز کردم. نور سرد و خاکستری صبح از پنجرهی کوچیک اتاق، بیدعوت پاشیده بود توی فضا. خونه سرد بود... مثل همیشه.
نشستم رو تخت. هنوز حس دیشب از تنم بیرون نرفته بود. همهچی مثل یه خواب غیرعادی تو ذهنم تکرار میشد. دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ امروز، فقط خوب تموم شه... فقط همین.
یه کت ساده پوشیدم و شالمو دور گردنم پیچیدم. رفتم سمت مامان که هنوز خواب بود. یه پتو روش کشیدم، خم شدم صورتشو بوسیدم. آروم زمزمه کردم:
ـ زود برمیگردم مامان... قول میدم این روز لعنتی رو یه جوری عوض کنم.
از خونه زدم بیرون. سرمای تیز مسکو با اولین برخورد، مثل سیلی خورد به صورتم. اما ته دلم روشن بود... امروز شاید، یه روز متفاوت باشه.
آدرسی که دیشب فرستاده بودن، از اون لوکیشنایی بود که فقط تو فیلمها دیده بودم؛ محلهی اشرافی، کوچههایی تمیز، سکوتی نجیب، و ساختمونایی که آدم حس میکرد نباید حتی نفس بکشه جلوشون.
وقتی رسیدم، نفس تو سینهم حبس شد.
اونجا یه خونه نبود... یه قصر واقعی بود.
درهای فلزی بزرگ با قاب طلایی، مسیر سنگفرش شدهای که دو طرفش درختهای بلند قد کشیده بودن، و ساختمونی سفید، با ستونهای عظیم، مثل ویلاهای سلطنتی تو فیلمهای تاریخی.
نگهبان، بدون حرف اضافه، نگاهی به صورتم و کارت انداخت و درو باز کرد:
ـ دنبال ایوان کرولوفی؟
سری تکون دادم. وارد شدم.
همینطور که قدم برمیداشتم، با هر قدم، تپش قلبم شدیدتر میشد.
در عمارت باز شد و همون بادیگاردهی دیشب، با هیکل درشت و اون عینک دودی مشکی، بهم اشاره کرد وارد شم.
وارد که شدم، نفس تو سینهم موند.
سقف بلند، لوسترای کریستالی، فرشهایی که آدم دلش نمیاومد پا روش بذاره، و یه فضای پر زرق و برق که بوی ثروت میداد.
تازه داشتم از شُک بیرون میومدم که چشمم افتاد به یه پسر پشت میز بزرگ، با لپتاپی باز جلوی روش. موهای قهوهای تیره، مرتب و براق. پوست صاف و روشن. همینکه نگاهمو حس کرد، سر بلند کرد.
چشماش عسلی روشن بود. یه نگاه خیره و سنگین... یه چیزی تو اون نگاه بود که نمیشد نادیده گرفت.
بدون اینکه رنگ به چهرهش بیاره، با صدای خشکی گفت:
ـ از پلهها برو بالا. اتاق سمت چپ. منتظر بمون تا بیام.
خواستم جواب بدم ولی نگه داشتم. پلهها رو بالا رفتم و با خودم گفتم:
ـ حالا که اومدم... تا تهش میرم. نه فقط برای خودم، برای مامانم.
در اتاق رو باز کردم. اتاقی نسبتا بزرگ، با دیوارهای کرمیرنگ، پردههای ضخیم مخملی، یه مبل چرمی، میز چوبی، چند کتاب توی قفسه... ساده ولی رسمی.
داشتم اطرافو نگاه میکردم که صدای تند و تیزش از پشت سرم اومد:
ـ گفتم منتظر بمون، نه اینکه بچرخی اینور اونور.
برگشتم. همون پسر بود. شاید ۲۵ ساله، قد بلند، حدود 190، با ظاهری مغرور و نگاهای سنگین.
پوزخندی زد و گفت:
ـ آدم ندیدی؟ یا محو جذابیت من شدی؟
با اخم نگاش کردم:
ـ ببخشید، ولی محو شما نشدم... اتفاقاً خوشتیپتر از شما هم دیدم.
با خونسردی اشاره کرد به صندلی. نشستم. یه برگه گرفت جلوم و گفت:
ـ اینو بخون. اگه موافق باشی، استخدامی.
برگه رو برداشتم. شرایط عجیبی نوشته شده بود؛
"حق دخالت در امور خصوصی خانواده نداری. هر چی دیدی، سرتو بنداز پایین و رد شو. تا یک سال حق ترک خونه رو نداری، مگر اخراجت کنن."
با تعجب ابروهامو دادم بالا:
ـ این یعنی چی آخه؟
لبخند کجی زد:
ـ یعنی همین که خوندی.
لعنتی یه کلمه هم درست جواب نمیداد. خودکار رو برداشتم که امضا کنم، همون لحظه زیر لب گفت:
ـ نمیدونم پدربزرگم چی تو این دختر دیده... لباساش که داغونه.
- ۷۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط