پسرک دم رود خونه می دوید و با جریان آب ، ذوق و شوقش را به
پسرک دم رود خونه می دوید و با جریان آب ، ذوق و شوقش را به جریان می انداخت ..که ماهی گلی زیبایی را در آب دید ...به ماهیگیر گفت ، ماهی را برایم بگیر ، ماهیگیر ماهی را گرفت و در یه بطری آب به دستان پسرک داد ، ماهی نفهمید که پسرک برای رساندن او به تنگی که مدت ها ماهی را انتظار می کشید یک ساعت تا کلبه ای کاهگلی ، پر از صفا و محبت حاصل از خانواده ای فقیر دوید ، ولی خوشحالی پسرک زیاد دوام نیاورد ...دیگر کلبه نبود ، خانواده نبود ، تنگ نبود ،...به جایش تانک بود ، تیر بود ، سرباز بود....سرباز بطری را از پسر گرفت ، آزادی پسر را هم گرفت ، ولی آزادی ماهی را به ظاهر بهش داد.. ماهی باز هم در رودخانه بود ...ولی درون بطری...
محمد رضا 93/4/16
محمد رضا 93/4/16
- ۷۷۶
- ۱۶ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط