{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁷

P⁷
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

توی خیابون تاریک با ماشین پرسه میزدم...
عجیبه این ساعت باید شلوغ باشه...
.
رسیدم به خونه...
ماشین روی توی حیاط قصر پارک کردم...
از پله های منتهی به در اصلی خونه بالا رفتم‌...
وقتی که وارد خونه شدم، اولش هیچ کسی رو ندیدم...
درو پشته سرم بستم...
اول نگاهی به آشپزخونه، استراحت گاه خدمتکارا انداختم...
کسی نبود...
مجبور شدم با صدای بلند داد بزنم و بگم:
هیچکی خونه نیست؟!
رفتم طبقه بالا، طبقه اتاق ها!
چک کردم کسی نبود...
هعییییییی...
نگران شدم...
از اونجا در اومدم و رفتم سمته نگهبان های درب...
از یکی که اونجا بود فکر کنم اسمش "کریستوفر بنگ چان" بود پرسیدم:
سلام!
مامان و بابام میدونی کجا هستن؟!
گفت:
سلام، بانو!
اونا صبح، طبیعتا صبح به رنگ شب رفتن برای یه جلسه ی مهم!
الانم نزدیکند و دارن بر می‌گردن خونه...
گفتم:
خب، پس من داخل منتظرشون میمونم!
فقط یه سوال...
گفت:
در خدمتم!
گفتم:
راجب اینکه چه جلسه ای هست به شما گزارش نداده؟!
گفت:
فقط میدونم که جلسه ای بین اون و همسرتون بوده و خانواده شون!
تعجب کردم، مگه میشه!
چجوری من اونجا نبودم...
گفت و گو رو سریع جمع کردم و گفتم:
اوکی!
ممنون...
دیدگاه ها (۰)

P⁶The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

P⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

p4 ویوی جونگکوک فردا صبح+ = از خواب بیدار شدمو گوشیمو چک کرد...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط