عاشقی درمانده ام داد از فراق / هستی از کف داده ام داد از
عاشقی درمانده ام داد از فراق / هستی از کف داده ام داد از فراق
سر بر آورده ز هر سو اشقیا / سر به کف بنهاده ام داد از فراق
از تن بی سر چه ترسانی مرا / من قلندر زاده ام داد از فراق
از جفای همرهان گشته دو تا / قامت آزرده ام داد از فراق
جستم و کمتر بدیدم مرد راه / کاروان وامانده ام داد از فراق
بیقراری شد سبب تا راز دل / بر شما بگشاده ام داد از فراق.
سر بر آورده ز هر سو اشقیا / سر به کف بنهاده ام داد از فراق
از تن بی سر چه ترسانی مرا / من قلندر زاده ام داد از فراق
از جفای همرهان گشته دو تا / قامت آزرده ام داد از فراق
جستم و کمتر بدیدم مرد راه / کاروان وامانده ام داد از فراق
بیقراری شد سبب تا راز دل / بر شما بگشاده ام داد از فراق.
- ۲.۱k
- ۲۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط