_پارت۹ Daddy help me
لیا: هاننننن هاننننن(بلند)
هان: چی شده
لیا: کاملیا رو ببر تو زیر زمین تا وقت هم که عاقل نشدش از اب غذا خبری نیستتت
هان: ولی لیا داری زیاد روی میکنی
ویو ادمین
لیا بلند شد و به طرف هان رفت سیلی محکمی بع صورتش زد جوری که قطره اشکی از چشم های هان اومد
هان: دستت درد نکنه. خوب جواب اونهمه زحماته منو از بچگی تا الان دادی
هان سریع به طبقه بالا رفت چمدونش رو بر داشت و از خونه بیرون رفت
لیا دونه دونه بشقاب های روی میز رو به اینور و اونور پرتاب میکرد
کاملیا: ما.. مان
لیا: مگه بهت نگفت گمشو برو تو زیر زمینننن هااا برووووووو
ویو کاملیا
با دادی که مامان سرم زد خیلی گریم گرفت و سریع به سمت زیر زمین رفتم
(پرش به۳روز بعد)
ویو هان
الان ۳روزی میشه که اومدم کره دوباره تو خونه قبلیم زندگی میکنم میدونم که کاملیا داره خیلی اونجا اذییت میشه شاید بهتر باشه به کوک خبر بدم که اون کجاست
سریع لباس ها مو پوشیدم یه ماشین گرفتم و حرکت کردم سمت خونه کوک امیدوارم همون خونه قبلی باشه
بعد از گذشت ۱۰مین به خونشون رسیدم بعد از حساب کردن پول ماشین از ماشین پیاده شدم و له طرف زن در رفتم اروم اونو فشار دادم
ویو کوک
با اعضا تو خونه نشسته بودیم که زنگ در به صدا در اومد
جیهوپ: من باز میکنم
جیهوپ: بفرماید شما؟
هان: سلام.. من هان هستم پاک هان برادر زن سابق کوک
جیهوپ: اها بله کارتونو بفرمایید
هان: اگه اجازه بدید بیام تو باهم حرف بزنیم
جیهوپ: بفرماید
جیهوپ درو باز کرد و همینطور در ورودی رو
شوگا: کی بود هوپی
هوپی: اقای هان.. پارک هان
کوک: چیییی اوم اینجا چیچ میخواد
ویو ادمین
هان وارد خونه شد و با پذیرایی گرم اعضا مواجه شد
کوک: خاب هان. چی باعث شده بعد از۲۱سال یادی از ما کزدی
هان: کوک من اومدم جایی که کاملیا توش هست رو بهت بگم خواهش میکنم حتا اگه کاملیا رو دوست نداری کمکش کن اون به کمکت نیاز داره
کوک: چیی تو از دختر من خبر دارییی(گریه) هاننن بگو بچم کجاست
هان تمام ماجرا رو برای کوک واعضا تعریف کرد
و بعد کوک به یکی از دوستاش که پلیس بود زن زد و ماجرا رو گفت دوست کوک اسمش فلیکس بود. فلیکس با پایگاه های امریکا هماهنگ که که باید برای یه عملیات خودشونو اماده کنن تا بتونن کاملیا رو پس بیگیرن
ویو کاملیا
الان ۳روزه بدون اب غذا منو انداخته داخل این زندان
دیگه نا ندارم
کاملیا: بابا.. بابا کمکم کن(گریه) بابایی نجاتم بده خواهش میکنم ازت
بعد از کلی گریه بیهوش شدم
. ویو کوک
کوک: پسرا فردا من دارم با هان و فلیکس میرم امریکا که کاملیا رو برگردونم
اعضا: باشه ماهم خونه میمونیم اینجا رو مرتب میکنیم برای جشن بزرگ
(پرش به فردا ساعت۳عصر)
ویو هان
تازه رسیدیم به امریکا کوک اروم قرار نداشت رفتیم به پاییگاه فلیکس تو امریکا که...
لایک۲۹
هان: چی شده
لیا: کاملیا رو ببر تو زیر زمین تا وقت هم که عاقل نشدش از اب غذا خبری نیستتت
هان: ولی لیا داری زیاد روی میکنی
ویو ادمین
لیا بلند شد و به طرف هان رفت سیلی محکمی بع صورتش زد جوری که قطره اشکی از چشم های هان اومد
هان: دستت درد نکنه. خوب جواب اونهمه زحماته منو از بچگی تا الان دادی
هان سریع به طبقه بالا رفت چمدونش رو بر داشت و از خونه بیرون رفت
لیا دونه دونه بشقاب های روی میز رو به اینور و اونور پرتاب میکرد
کاملیا: ما.. مان
لیا: مگه بهت نگفت گمشو برو تو زیر زمینننن هااا برووووووو
ویو کاملیا
با دادی که مامان سرم زد خیلی گریم گرفت و سریع به سمت زیر زمین رفتم
(پرش به۳روز بعد)
ویو هان
الان ۳روزی میشه که اومدم کره دوباره تو خونه قبلیم زندگی میکنم میدونم که کاملیا داره خیلی اونجا اذییت میشه شاید بهتر باشه به کوک خبر بدم که اون کجاست
سریع لباس ها مو پوشیدم یه ماشین گرفتم و حرکت کردم سمت خونه کوک امیدوارم همون خونه قبلی باشه
بعد از گذشت ۱۰مین به خونشون رسیدم بعد از حساب کردن پول ماشین از ماشین پیاده شدم و له طرف زن در رفتم اروم اونو فشار دادم
ویو کوک
با اعضا تو خونه نشسته بودیم که زنگ در به صدا در اومد
جیهوپ: من باز میکنم
جیهوپ: بفرماید شما؟
هان: سلام.. من هان هستم پاک هان برادر زن سابق کوک
جیهوپ: اها بله کارتونو بفرمایید
هان: اگه اجازه بدید بیام تو باهم حرف بزنیم
جیهوپ: بفرماید
جیهوپ درو باز کرد و همینطور در ورودی رو
شوگا: کی بود هوپی
هوپی: اقای هان.. پارک هان
کوک: چیییی اوم اینجا چیچ میخواد
ویو ادمین
هان وارد خونه شد و با پذیرایی گرم اعضا مواجه شد
کوک: خاب هان. چی باعث شده بعد از۲۱سال یادی از ما کزدی
هان: کوک من اومدم جایی که کاملیا توش هست رو بهت بگم خواهش میکنم حتا اگه کاملیا رو دوست نداری کمکش کن اون به کمکت نیاز داره
کوک: چیی تو از دختر من خبر دارییی(گریه) هاننن بگو بچم کجاست
هان تمام ماجرا رو برای کوک واعضا تعریف کرد
و بعد کوک به یکی از دوستاش که پلیس بود زن زد و ماجرا رو گفت دوست کوک اسمش فلیکس بود. فلیکس با پایگاه های امریکا هماهنگ که که باید برای یه عملیات خودشونو اماده کنن تا بتونن کاملیا رو پس بیگیرن
ویو کاملیا
الان ۳روزه بدون اب غذا منو انداخته داخل این زندان
دیگه نا ندارم
کاملیا: بابا.. بابا کمکم کن(گریه) بابایی نجاتم بده خواهش میکنم ازت
بعد از کلی گریه بیهوش شدم
. ویو کوک
کوک: پسرا فردا من دارم با هان و فلیکس میرم امریکا که کاملیا رو برگردونم
اعضا: باشه ماهم خونه میمونیم اینجا رو مرتب میکنیم برای جشن بزرگ
(پرش به فردا ساعت۳عصر)
ویو هان
تازه رسیدیم به امریکا کوک اروم قرار نداشت رفتیم به پاییگاه فلیکس تو امریکا که...
لایک۲۹
- ۱۶.۵k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط