{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حال عجیبی دارم این روز ها

حال عجیبی دارم این روز ها
نه شوق دیروز نه امیدی به فردا
نمیدانم ای روزگار کجای کارم
گم گشته ام میان این دروغ ها
دارداین حال جانم را میبرد
همچو خورشید دریا در غروب ها
روزهای بهارعشقم چ زیبا بود
خزان شد بهارم و ماند سوزها
از پسش درگیر زمستانم هنوز
دل وچشمانم اسیر آه و باران ها
لحظه ای درفکرش فرو میروم
همین بس ک آغاز شود طوفان ها
خدایا این حال عذابم میدهد
هوشیار کن مرا از کابوس دیروز ها
که میدانم قربانی آن فقط .......زبانم لال
چون آب رفته باز نگردد به رودها

...../ سعید
دیدگاه ها (۲)

پرودگارا یک باردیگر نگاه چشمانمان به طلوع خورشید رحمتت رخصت ...

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ...

می خواهند تورا فراموش کنم چراغ عشقت را در دلم خاموش کنم میخو...

در جهان هیچ سینه بی‌غم نیستغمگساری ز کیمیا کم نیستخستگی‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط