با تو حکایتی دگر، این دل ما به سر کند

با تو حکایتی دگر، این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را، هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود، در سر ما نمی رود
از گذر سینه ی ما یار دگر گذر کند

شِکوه بسی شنیده ام، از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

چاره ی کار ما تویی، یاور و یار ما تویی

توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند..
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://t.me/monlightyy/AAAAADwlabGn5JpFx5ds8A
دیدگاه ها (۳)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۷

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

From Hatred to My Love

صدای ناله هایی از گوشه کناره های متروکه شنیده می‌شد. ( غلط ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط