{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

جیغ و داد و فریاد زدم و تقلا کردم اما هیچکدوم فایده ای نداشتن...

بغض گلومو گرفته بود... حس خفگی میکردم... اشکام بی اختیار از روی گونم سر میخوردن...

صدای هق هق من توی اتاق میپیچید...

صدام گرفته بود...
_جونگکوکککک!!

با ناامیدی ادامه دادم: من تورو از دست دادم💔...؟


ویو جونگکوک
#جونگکوک

_منظورت چیه که کل عمارتو گذاشته رو سرش؟؟؟؟

خدمتکار از پشت گوشی من من کرد: بخدا راست میگم ارباب! صدای گریه هاش کل راهرو رو برداشتههه!!! دائم اسم شمارو جیغ میزنه و...

عصبی گفتم: و چی؟؟

خدمتکار گفت: نمیفهمم چی میگه..!

هوفی کشیدم: خب کافیه... مراقبش باشیددد!!!

چشمی گفت و قطع کردم..

روی مبل نشسته بودم و به جام مشروبی که فیونا برام آورده بود، نگاهی انداختم...

مشخص بود سطح جام آغشته به سمه! مشروب داخلشم سمی بود... واقعا اینا چ طرز فکری از من دارن؟؟؟

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part به پنجره چشم دوخت...

حالم افتضاحه دیگه نمیتونم دووم بیارممیشه کمکم کنید؟:) 💔

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۷جونگکوک به یه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط