فصل اول: پیتزا، نقشه، و یه شروعِ عجیب
فصل اول: پیتزا، نقشه، و یه شروعِ عجیب
سالنِ تمرینِ بلکپینک، ساعت ۲ بامداد.
لیسا با موهایِ ژولیده و هودیِ گشاد، افتاده بود روی مبل و داشت با لاپتاپش بازی میکرد. جیسو اما، با یه جعبهی پیتزایِ نیمهخورده توی دست، وارد شد و با صدایِ همیشگیِ آرومش گفت:
"لیسا، پیتزا رو ول کن، بیا این جعبه رو باز کن، یه جایِ عجیبی روش نوشته!"
لیسا بدون اینکه نگاه کنه، غرید: "جعبهی پیتزا رو ول کن جیسو، اون مالِ رزِه، اگه بفهمد که خوردیش، دوباره میکنه توی آشپزخونه و برامون پیتزایِ سبزیجات میپزه!"
ولی وقتی جیسو جعبه رو باز کرد، به جای پیتزا، یه نقشهی کاغذیِ کهنه داخلش بود که روش با خطِ ریز نوشته شده بود:
"گنجینهی جیوای، زیرِ پلِ ماهنور، فقط با رقصِ ببر و خندهی آهو پیدا میشه!"
لیسا یهو از جاش پرید. "این چیه جیسو؟! مگه پیتزا فروشی نقشهی گنج میده؟!"
جیسو با چشمهای گرد شده گفت: "نمیدونم! ولی من اینو از یه پسرِ نقابدار گرفتم که گفت 'این رو به رقاصِ تایلندی بده!'، منم فکر کردم پیتزاست!"
قبل از اینکه لیسا حرفی بزنه، ناگهان صدایِ دزدگیرِ ساختمان به صدا درآمد و از پنجره، یه گروه از آدمایِ مشکیپوش با عینکِ آفتابی، شروع کردن به بالا اومدن!
لیسا با یه حرکتِ سریع، جیسو رو کشید به سمتِ درِ پشتی و گفت:
"بیا بریم عشقم! اینا یا مافیا هستن، یا همون پسرِ نقابدار که پیتزایِ گمشدهش رو میخواد
سالنِ تمرینِ بلکپینک، ساعت ۲ بامداد.
لیسا با موهایِ ژولیده و هودیِ گشاد، افتاده بود روی مبل و داشت با لاپتاپش بازی میکرد. جیسو اما، با یه جعبهی پیتزایِ نیمهخورده توی دست، وارد شد و با صدایِ همیشگیِ آرومش گفت:
"لیسا، پیتزا رو ول کن، بیا این جعبه رو باز کن، یه جایِ عجیبی روش نوشته!"
لیسا بدون اینکه نگاه کنه، غرید: "جعبهی پیتزا رو ول کن جیسو، اون مالِ رزِه، اگه بفهمد که خوردیش، دوباره میکنه توی آشپزخونه و برامون پیتزایِ سبزیجات میپزه!"
ولی وقتی جیسو جعبه رو باز کرد، به جای پیتزا، یه نقشهی کاغذیِ کهنه داخلش بود که روش با خطِ ریز نوشته شده بود:
"گنجینهی جیوای، زیرِ پلِ ماهنور، فقط با رقصِ ببر و خندهی آهو پیدا میشه!"
لیسا یهو از جاش پرید. "این چیه جیسو؟! مگه پیتزا فروشی نقشهی گنج میده؟!"
جیسو با چشمهای گرد شده گفت: "نمیدونم! ولی من اینو از یه پسرِ نقابدار گرفتم که گفت 'این رو به رقاصِ تایلندی بده!'، منم فکر کردم پیتزاست!"
قبل از اینکه لیسا حرفی بزنه، ناگهان صدایِ دزدگیرِ ساختمان به صدا درآمد و از پنجره، یه گروه از آدمایِ مشکیپوش با عینکِ آفتابی، شروع کردن به بالا اومدن!
لیسا با یه حرکتِ سریع، جیسو رو کشید به سمتِ درِ پشتی و گفت:
"بیا بریم عشقم! اینا یا مافیا هستن، یا همون پسرِ نقابدار که پیتزایِ گمشدهش رو میخواد
- ۲۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط