『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ²⁹
با شنیدن کلمات جیمین، لیندا سریع جام معجون و وسایلش را جمع کرد و همراه او با گامهایی شتابزده از اتاق خارج شد تا جونگکوک را قبل از مداخله کاترینا پیدا کنند.
درِ سنگین دوباره بسته شد و الوآ در تنهایی تاریکِ برج باقی ماند. حرفهای لیندا مثل چرخدندههای ساعت در ذهنش میچرخیدند: «اگر جونگکوک بمیره، ملکه و کالیکس تو رو تکهتکه میکنن...»
هنوز نیمساعت نگذشته بود که درِ اتاق بدون صدا باز شد. جونگکوک وارد شد. اما اینبار خبری از آن هجومهای ناگهانی یا چهرهی مغرور و بیرحم نبود. او خسته، شکنندهتر از هر زمان دیگری و با شانه بار سنگینی که بر دوش داشت به نظر میرسید.
جونگکوک شنلش را گوشهای انداخت و بیآنکه حرفی بزند، کنار شومینه ایستاد. لرزش خفیف دستهایش و خطوط بنفشرنگی که روی گردنش پررنگتر شده بودند، از دردی مجدد خبر میدادند. او به شعلهها زل زده بود و نفسهای سنگینش تنها صدای اتاق بود.
الوآ آهسته از روی تخت پایین آمد. پاهایش هنوز قدری سست بودند، اما توانست خودش را به چند متریِ او برساند.
الوآ با صدایی که دیگر نه نیش و کنایه داشت و نه خشمِ خالص، زمزمه کرد:
— ملکه داره نقشهی جدیدی میکشه...
جونگکوک سرش را چرخاند. چشمانِ تیرهاش، خالی از آن غرورِ همیشگی، روی چهرهی الوآ نشست. با صدایی خشدار گفت:
— بذار بکشه... اون سالهاست داره برای این تاجوتخت نقشه میکشه.
جونگکوک تکیهاش را از شومینه گرفت، قدری به الوآ نزدیکتر شد اما اینبار احتیاط کرد؛ انگار از اینکه باز هم مثل یک هیولا به او حمله کند، تهِ دلش ابا داشت. او نگاهش را روی چشمان الوآ دوخت و آرامتر از همیشه ادامه داد:
— تو ترسیدی پرنسس؟ از ملکه... یا از من؟
الوآ نگاهش را دزدید و به دستهای لرزانِ جونگکوک نگاه کرد. برای اولینبار، بهجای دیوی خونخوار، مردی را میدید که زیر بارِ یک نفرینِ سهمگین در حال فرسایش بود و با این حال تمامِ دنیای اطرافش را مهار میکرد تا همهچیز فرو نریزد.
الوآ نفسی عمیق کشید، قدمی پیش گذاشت و بدون اینکه جونگکوک بخواهد، خودش آستین پیراهنش را قدری بالا زد و دستِ خنک و ظریفش را روی مچِ لرزانِ جونگکوک گذاشت. لمسِ بیواسطه و ارادیِ الوآ باعث شد جونگکوک ثانیهای در جایش خشک شود.
الوآ با لحنی آهسته، آمیخته به غرور و نوعی نرمیِ نوظهور گفت:
— من از هیچکدومتون نمیترسم جئون... اما امشب... نذار اون زهر تو رو از پا دربیاره. اگه قراره زنده بمونیم، باید جلوشون بایستیم.
ادامه دارد...
شرطها = 70 لایک ــ ۶۰ کامنت ــ ۲۰ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ²⁹
با شنیدن کلمات جیمین، لیندا سریع جام معجون و وسایلش را جمع کرد و همراه او با گامهایی شتابزده از اتاق خارج شد تا جونگکوک را قبل از مداخله کاترینا پیدا کنند.
درِ سنگین دوباره بسته شد و الوآ در تنهایی تاریکِ برج باقی ماند. حرفهای لیندا مثل چرخدندههای ساعت در ذهنش میچرخیدند: «اگر جونگکوک بمیره، ملکه و کالیکس تو رو تکهتکه میکنن...»
هنوز نیمساعت نگذشته بود که درِ اتاق بدون صدا باز شد. جونگکوک وارد شد. اما اینبار خبری از آن هجومهای ناگهانی یا چهرهی مغرور و بیرحم نبود. او خسته، شکنندهتر از هر زمان دیگری و با شانه بار سنگینی که بر دوش داشت به نظر میرسید.
جونگکوک شنلش را گوشهای انداخت و بیآنکه حرفی بزند، کنار شومینه ایستاد. لرزش خفیف دستهایش و خطوط بنفشرنگی که روی گردنش پررنگتر شده بودند، از دردی مجدد خبر میدادند. او به شعلهها زل زده بود و نفسهای سنگینش تنها صدای اتاق بود.
الوآ آهسته از روی تخت پایین آمد. پاهایش هنوز قدری سست بودند، اما توانست خودش را به چند متریِ او برساند.
الوآ با صدایی که دیگر نه نیش و کنایه داشت و نه خشمِ خالص، زمزمه کرد:
— ملکه داره نقشهی جدیدی میکشه...
جونگکوک سرش را چرخاند. چشمانِ تیرهاش، خالی از آن غرورِ همیشگی، روی چهرهی الوآ نشست. با صدایی خشدار گفت:
— بذار بکشه... اون سالهاست داره برای این تاجوتخت نقشه میکشه.
جونگکوک تکیهاش را از شومینه گرفت، قدری به الوآ نزدیکتر شد اما اینبار احتیاط کرد؛ انگار از اینکه باز هم مثل یک هیولا به او حمله کند، تهِ دلش ابا داشت. او نگاهش را روی چشمان الوآ دوخت و آرامتر از همیشه ادامه داد:
— تو ترسیدی پرنسس؟ از ملکه... یا از من؟
الوآ نگاهش را دزدید و به دستهای لرزانِ جونگکوک نگاه کرد. برای اولینبار، بهجای دیوی خونخوار، مردی را میدید که زیر بارِ یک نفرینِ سهمگین در حال فرسایش بود و با این حال تمامِ دنیای اطرافش را مهار میکرد تا همهچیز فرو نریزد.
الوآ نفسی عمیق کشید، قدمی پیش گذاشت و بدون اینکه جونگکوک بخواهد، خودش آستین پیراهنش را قدری بالا زد و دستِ خنک و ظریفش را روی مچِ لرزانِ جونگکوک گذاشت. لمسِ بیواسطه و ارادیِ الوآ باعث شد جونگکوک ثانیهای در جایش خشک شود.
الوآ با لحنی آهسته، آمیخته به غرور و نوعی نرمیِ نوظهور گفت:
— من از هیچکدومتون نمیترسم جئون... اما امشب... نذار اون زهر تو رو از پا دربیاره. اگه قراره زنده بمونیم، باید جلوشون بایستیم.
ادامه دارد...
شرطها = 70 لایک ــ ۶۰ کامنت ــ ۲۰ بازنشر
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance
- ۱۲.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط