رمان (درخواستی). P1
داشتم تو پارک قدم میزدم زمستون بود و داشت برف میومد منم عادت داشتم بعد از انجام ماموریت قدم بزنم داشتم راه میرفتم که دیدم یه دختر داره داستان میخونه عه این که ماریاست
آکتاگاوا: سلام
ماریا: آ سلام آکو_کون😊
آکتاگاوا: تو این سرما بیرون چیکار میکنی؟
ماریا: این سوال منم هست
آکتاگاوا: اومدم قدم بزنم
ماریا: اومدم داستان بخونم
آکتاگاوا: پس دیگه حرفی نمیمونه
ماریا: اوهوم
رفتم رو نیمکت نشستم پیشش
آگتاگاوا: حالا چی میخونی؟
ماریا: رمان
آکتاگاوا: اممم😏 به موری سان بگمممم؟
ماریا: خیلی بدی اگه بگیاااا
آکتاگاوا: هه نمیگم نترس
(توجه توجه موری نمیزاره ماریا رمان بخونه و میگه مناسب سنش نیست)
آکتاگاوا: میگم تو سردت نیست؟
ماریا: یکمی
آکتاگاوا: میخوای بیای خونه من؟
ماریا:قطعا🤩
آکتاگاوا باشه پس زنگ بزنم موری ببینم چیمیگه
ماریا: هوممم😊
بوق.....بوق.....بوق
جواب داد...،»
( موری= • آکتاگاوا= ¢ )
• سلام آکتاگاوا_کون
¢ سلام موری سان
• چیشده؟
¢ موری سان ماریا چان دوست نداره تو خونه داستان بخونه اومده تو پارک و هوا سرده میتونم ببرمش خونه خودم؟
• البته فقط حواست باشه رمان نخونه
¢ چشم
بیببببببببیی....،)
ماریا: خبببببب؟🤩
آکتاگاوا: نمیزاره😓
ماریا:😥
آکتاگاوا: شوخی کردم پاشو بریم😅
ماریا: ای نامرد😠😕😶😁😅
اول در ماشینمو واسه ماریا باز کردم تا بشینه و بعد هم خودم سوار شدمو رفتم سمت خونم
دیدگاه ها (۱۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.