شرلوکSherlock
شرلوک*Sherlock
part 15 (2)🌀✒️
شرلوک الملف رو رویِ میزِ ۲۲۱ب بیکر استریت پهن کرد. کنارش، یه فنجانِ چایِ سرد و یه میکروسکوپِ آماده بود. جان، با دقت، تمامِ اسمها و تاریخها رو مرور میکرد. مایکر افت، طبقِ معمول، اطلاعاتِ بیشتری جمع کرده بود: اسامیِ چند تا از افسرانِ ارشدِ سابقِ ارتش، گزارشهایِ مالیِ مشکوک، و حتی چند عکسِ قدیمی از مراسمِ نظامی.
«اینجا یه اسم هست، شرلوک. دکتر آرتور هِیز.» جان، انگشتش رو رویِ یه اسمِ کوچیک تویِ الملف گذاشت. «میگه که زمانی رییسِ بخشِ تحقیق و توسعهیِ تسلیحاتِ بیولوژیکی تویِ وزارتِ دفاع بوده. قبل از گوردون.»
شرلوک سرشو تکون داد. «هیز… اسمش آشناست. فکر کنم قبلاً هم تویِ یه پروندهیِ دیگه اسمش اومده بود. مربوط به یه سری قراردادهایِ تسلیحاتیِ پنهانی.»
«ولی نکتهیِ جالب اینجاست،» جان ادامه داد، «که اون موقع، سِمتِ گوردون، تحتِ نظرِ هیز بوده. یعنی… هیز، رئیسِ مستقیمِ گوردون بوده.»
چشمهایِ شرلوک برق زد. «پس… این یه مسیرِ جدیده. شاید گوردون، نه قربانی، بلکه از یه چیزی خبر داشته که هیز یا کسایی مثلِ اون، میخواستن پنهان کنن. این «پروژهیِ شبنم»… شاید شروعش به اون دوره برمیگرده.»
جان الملف رو بیشتر بررسی کرد. «این عکسها… اینها مربوط به مراسمِ سالگردِ تأسیسِ یه موسسهیِ تحقیقاتیِ نظامیه. حدودِ ۱۵ سال پیش. تویِ عکسها، هیز هست، چند تا از اون افسرانِ ارشد… و…» جان ایستاد. نفسش بند اومد.
شرلوک متوجهِ تغییرِ حالِ جان شد. «چی شده جان؟»
جان، با دستهایِ لرزون، عکس رو به سمتِ شرلوک گرفت. «این… این خودِ منی. یه آدمِ جوانتر، یونیفرمِ نظامی تنمه. کنارِ هیز ایستادم. انگار که… اون موقع، منم تویِ این ماجرا بودم.»
شرلوک با دقت به عکس نگاه کرد. جوانِ تویِ عکس، واقعاً جان بود. ولی چطور؟ جان هیچوقت تویِ همچین مراسمی نبوده.
«این غیرممکنه.» جان زمزمه کرد. «من اون موقع تویِ افغانستان بودم. تویِ ارتش… ولی تویِ همچین پروژههایی… هیچوقت.»
شرلوک شروع به فکر کردن کرد. «شاید… شاید تو فقط یه ناظر بودی. یا شاید… بخشی از یه واحدِ دیگه بودی که به این پروژه مرتبط شده بود؟ و این ماجرا… اون چیزیه که باعث شده اون حسِ گناه و ضعف رو در خودت حس کنی؟ اون «زخمِ درونی» که…»
جان به عکس خیره شد. تمامِ خاطراتِ مبهم، تمامِ احساساتِ گمشده، مثلِ سیل به سمتش هجوم آوردن. اون حسِ بلاتکلیفی، اون شکِ دائمی به خودش… آیا ریشهاش اینجا بود؟
«من… یادم نمیاد.» جان با صدایی بغضآلود گفت. «هیچچیزی از این مراسم یادم نمیاد. انگار که… یه بخشی از حافظهم پاک شده.»
شرلوک دستش رو رویِ شونهیِ جان گذاشت. «نترس، جان. ما این رو پیدا میکنیم. هرچی که هست.»
اونها شروع به تحقیقِ عمیقتر کردن. سراغِ سوابقِ نظامیِ جان رفتن، با مایکر افت صحبت کردن، و حتی سعی کردن با دکتر هیز تماس بگیرن، ولی اون ناپدید شده بود. هرچی بیشتر میگشتن، بیشتر متوجه میشدن که «پروژهیِ شبنم» یه موضوعِ خیلی قدیمیتر و پیچیدهتر از اونیه که فکر میکردن. انگار که یه شبکهیِ تاریک، سالها بود که فعالیت میکرد و جان، ناخواسته، در مرکزِ اون قرار گرفته بود.
جان، با هر سندی که پیدا میشد، داشت با سایههایِ گذشتهاش روبرو میشد. اون حسِ ضعف، دیگه فقط یه احساسِ بیدلیل نبود. یه دلیلِ مشخص پشتش بود. دلیلی که باید کشف میشد.
«شرلوک،» جان یه شب، در حالی که الملفِ پر از اطلاعات رو ورق میزد، گفت. «فکر کنم فهمیدم. گوردون… اون نمیخواسته ما رو بترسونه. اون میخواسته ما رو نجات بده. چون… اون پروژه، یه روزی… به من آسیب زده. شاید نه فیزیکی، ولی… یه جوری که من رو عوض کرده.»
شرلوک پرونده رو گرفت. «پس… گوردون سعی داره جلویِ تکرارِ اون اتفاق رو بگیره. و هیز… اون کسیه که میخواد این پروژه رو دوباره فعال کنه. یا شاید… اون رو کامل کنه.»
«ولی چرا من؟» جان پرسید. «چرا من تویِ اون عکس بودم؟ اون پروژه چه ربطی به من داشت؟»
شرلوک جواب داد: «این چیزیه که باید بفهمیم، جان. و فکر کنم… گوردون کلیدِ این ماجراست.»
part 15 (2)🌀✒️
شرلوک الملف رو رویِ میزِ ۲۲۱ب بیکر استریت پهن کرد. کنارش، یه فنجانِ چایِ سرد و یه میکروسکوپِ آماده بود. جان، با دقت، تمامِ اسمها و تاریخها رو مرور میکرد. مایکر افت، طبقِ معمول، اطلاعاتِ بیشتری جمع کرده بود: اسامیِ چند تا از افسرانِ ارشدِ سابقِ ارتش، گزارشهایِ مالیِ مشکوک، و حتی چند عکسِ قدیمی از مراسمِ نظامی.
«اینجا یه اسم هست، شرلوک. دکتر آرتور هِیز.» جان، انگشتش رو رویِ یه اسمِ کوچیک تویِ الملف گذاشت. «میگه که زمانی رییسِ بخشِ تحقیق و توسعهیِ تسلیحاتِ بیولوژیکی تویِ وزارتِ دفاع بوده. قبل از گوردون.»
شرلوک سرشو تکون داد. «هیز… اسمش آشناست. فکر کنم قبلاً هم تویِ یه پروندهیِ دیگه اسمش اومده بود. مربوط به یه سری قراردادهایِ تسلیحاتیِ پنهانی.»
«ولی نکتهیِ جالب اینجاست،» جان ادامه داد، «که اون موقع، سِمتِ گوردون، تحتِ نظرِ هیز بوده. یعنی… هیز، رئیسِ مستقیمِ گوردون بوده.»
چشمهایِ شرلوک برق زد. «پس… این یه مسیرِ جدیده. شاید گوردون، نه قربانی، بلکه از یه چیزی خبر داشته که هیز یا کسایی مثلِ اون، میخواستن پنهان کنن. این «پروژهیِ شبنم»… شاید شروعش به اون دوره برمیگرده.»
جان الملف رو بیشتر بررسی کرد. «این عکسها… اینها مربوط به مراسمِ سالگردِ تأسیسِ یه موسسهیِ تحقیقاتیِ نظامیه. حدودِ ۱۵ سال پیش. تویِ عکسها، هیز هست، چند تا از اون افسرانِ ارشد… و…» جان ایستاد. نفسش بند اومد.
شرلوک متوجهِ تغییرِ حالِ جان شد. «چی شده جان؟»
جان، با دستهایِ لرزون، عکس رو به سمتِ شرلوک گرفت. «این… این خودِ منی. یه آدمِ جوانتر، یونیفرمِ نظامی تنمه. کنارِ هیز ایستادم. انگار که… اون موقع، منم تویِ این ماجرا بودم.»
شرلوک با دقت به عکس نگاه کرد. جوانِ تویِ عکس، واقعاً جان بود. ولی چطور؟ جان هیچوقت تویِ همچین مراسمی نبوده.
«این غیرممکنه.» جان زمزمه کرد. «من اون موقع تویِ افغانستان بودم. تویِ ارتش… ولی تویِ همچین پروژههایی… هیچوقت.»
شرلوک شروع به فکر کردن کرد. «شاید… شاید تو فقط یه ناظر بودی. یا شاید… بخشی از یه واحدِ دیگه بودی که به این پروژه مرتبط شده بود؟ و این ماجرا… اون چیزیه که باعث شده اون حسِ گناه و ضعف رو در خودت حس کنی؟ اون «زخمِ درونی» که…»
جان به عکس خیره شد. تمامِ خاطراتِ مبهم، تمامِ احساساتِ گمشده، مثلِ سیل به سمتش هجوم آوردن. اون حسِ بلاتکلیفی، اون شکِ دائمی به خودش… آیا ریشهاش اینجا بود؟
«من… یادم نمیاد.» جان با صدایی بغضآلود گفت. «هیچچیزی از این مراسم یادم نمیاد. انگار که… یه بخشی از حافظهم پاک شده.»
شرلوک دستش رو رویِ شونهیِ جان گذاشت. «نترس، جان. ما این رو پیدا میکنیم. هرچی که هست.»
اونها شروع به تحقیقِ عمیقتر کردن. سراغِ سوابقِ نظامیِ جان رفتن، با مایکر افت صحبت کردن، و حتی سعی کردن با دکتر هیز تماس بگیرن، ولی اون ناپدید شده بود. هرچی بیشتر میگشتن، بیشتر متوجه میشدن که «پروژهیِ شبنم» یه موضوعِ خیلی قدیمیتر و پیچیدهتر از اونیه که فکر میکردن. انگار که یه شبکهیِ تاریک، سالها بود که فعالیت میکرد و جان، ناخواسته، در مرکزِ اون قرار گرفته بود.
جان، با هر سندی که پیدا میشد، داشت با سایههایِ گذشتهاش روبرو میشد. اون حسِ ضعف، دیگه فقط یه احساسِ بیدلیل نبود. یه دلیلِ مشخص پشتش بود. دلیلی که باید کشف میشد.
«شرلوک،» جان یه شب، در حالی که الملفِ پر از اطلاعات رو ورق میزد، گفت. «فکر کنم فهمیدم. گوردون… اون نمیخواسته ما رو بترسونه. اون میخواسته ما رو نجات بده. چون… اون پروژه، یه روزی… به من آسیب زده. شاید نه فیزیکی، ولی… یه جوری که من رو عوض کرده.»
شرلوک پرونده رو گرفت. «پس… گوردون سعی داره جلویِ تکرارِ اون اتفاق رو بگیره. و هیز… اون کسیه که میخواد این پروژه رو دوباره فعال کنه. یا شاید… اون رو کامل کنه.»
«ولی چرا من؟» جان پرسید. «چرا من تویِ اون عکس بودم؟ اون پروژه چه ربطی به من داشت؟»
شرلوک جواب داد: «این چیزیه که باید بفهمیم، جان. و فکر کنم… گوردون کلیدِ این ماجراست.»
- ۳.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط