{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ازدواج تحمیلی

پارت 5 ازدواج تحمیلی

فردا صبح*
با کمر درد از خواب بیدار میشم میخوام از تخت بلند بشم ولی کمرم خیلی بد درد میگیره و ناله کوچیکی سر میدم *
ا.ت: اه
*ناگهان دازای و چویا بیدار میشن و دازای به من پوزخند میزنه *
دازای: چیشده پرنسس درد داری؟
ا.ت: دلم میخواد بزنم با ماهیتابه تو سرت
*دازای: لبخند میزنه و بعد منو پرنسسی بغل میکنه و میبره تو آشپزخانه
چویا آروم دنبالمون میاد *
چویا: پس من آشپزی میکنم
ا.ت : نههههه خودم آشپزی میکنم
چویا: چرا نه؟
ا.ت : آخرین باری که شما دوتا آشپزی کردین غذای چویا سوخته بود و دازای توی غذا سم ریخته بود
چویا: آشپزی من اونقدر هم بد نیست
ا.ت و دازای هم زمان : خیلی هم بده
چویا: باشه باشه
صبحانه درست میکنم و میشینم و قهوه میخورم که ناگهان حالم بد میشه و سریع میرم دستشویی

.........................
راستی اون بغل پرنسسی اگه نمیدونی چیه عکسش رو میزارم ๑•͈ᴗ•͈๑
دیدگاه ها (۲)

🥳🥳۳۵ تایی شدمون مبارککک🥳🥳

ای جان ❤

بلاخره پارت دادممم

تو مال منی فهمیدی پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط