ای کرده ماه را از تیره شب نقاب

ای کرده ماه را از تیره شب نقاب
در شب فکنده چین بر مه فکنده تاب

مشک است یا خط است یا شام شب نمای
ماه است یا رخ است یا صبح شب نقاب

با سرو قامتت شمشاد گو مروی
با ماه طلعت خورشید گو متاب

ای برده آب من زان لعل آبدار
وی بسته خواب من زان چشم نیم‌خواب

چون آتش رخت برد آبروی من
زان آب آتشی بر آتشم زن آب

زلف تو بر رخت شام است برسحر
عشق تو در دلم گنج است در خراب

ای سرو سیمتن صبح است در فکن
در جام آبگون آن آتش مذاب

خادم! بسوز عود، مطرب! بساز چنگ،
بلبل! بزن نوا، ساقی! بده شراب

صوفی چو صافئی درد مغان بنوش
خواجو چو عارفی روی از بتان متاب


خواجوی کرمانی
دیدگاه ها (۶)

ای نو عروس حسن ترا آفتاب رویمه را ز شرم عارض تو در نقاب رویب...

یا بپوش آن روی زیبا در نقابیا دگر بیرون مرو چون آفتاببند کن ...

ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمین بی من مروی و ا...

رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود رویمشک از سر زلفین تو دریوزه ...

از لب لعل توام، کار به کام است، امشبدولتم بنده و اقبالم، غلا...

از لب لعل توام، کار به کام است، امشبدولتم بنده و اقبالم، غلا...

ماه رویا روی خوب از من متاببی خطا کشتن چه می‌بینی صوابدوش در...

ماه رویا روی خوب از من متاب<بی خطا کشتن چه می‌بینی صوابدوش د...

غزل شبانه دلـــم در عـــاشـقـــی آواره شـــد آواره تر بادا /...

ای خجل از روی خوبت آفتابروز من بی تو شبی بی‌ماهتابآفتاب از د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط