پارت بیست یکم
پارت بیست یکم
🤍"ب... باشه..."
💖"اخ جون من عاشق خرگوشام!! "
🤎"اوهوم اوهوم! "
🩵"منمممممم"
وقتی دیدم خوششون میاد در حالی که عین گوجه سرخ شده بودم یهو تبدیل شدم و حواسم نبود موقع تبدیل لباسمو بزارم کنار و برای همین افتاد رو سرم و نمیتونستم هیچی رو ببینم
💖"وایییییی اوخودا نگاش کنن!! "
💜"خیلی کوچولوعه"
🤎"میخوام نازش کنممممم. "
منممم... خیلی نرم به نظر میرسه"🩵
❤"تا الان کلا شبیه خرگوشا بوده... و این خیلی نازه. "
به زور از زیر لباس اومدم بیرون و بعد گوشامو دادم بالا و با دیدنشون سرم رو کمی کج کردم و پلک زدم و همون لحظه خوابگاه مثل بمب منفجر شد.
🐸"واوو عین یه خرگوشه کرو.. "
🩵"واییییییییییی چقدر نازهههه"
🤎"خدایا نگاش کن. "
❤"واقعا نازه! "
💜"اوه... از چیزی که فکر میکردم ناز تره.. "
💖بچه ها بچه ها نگاش کنیددد... پشمش خیلی نرمهه.. "
بعد همینجور که تو دست مینا سان بودم شروع کرد چلوندنم و بعد محکم بغلم کرد.. درد داشت اما... بغل کردن... چقدر حال میده...خیلی...خوب بود... مینا سان خیلی گرمه...
🤎"واوو... اشیدو چان نگاش کن! شیرو چان؟ انگار داره خوابش میبره... چقدر ناززززززز! "
❤"به نظرتون اگه الان بخوابه به کلاس میرسه؟ "
🐸"نمیدونم کرو... اما به نظرم باید بخوابه. "
💜"به نظر منم زیادی خستس... اگه دقت کرده بودید قبل از تبدیلش هم خیلی خسته بود.. "
صداهاشون کمی مبهم شده بود و بعد احساس کردم چیزی اروم و بدون اون درد خستگی من رو توی تاریکی خودش کشید...
ویو ایزو چان💚
بعد از رخکن منتظر بودیم که دیدم دخترا با یه خرگوش...
وایسا اون فقط میتونه شیرو_چان باشه...
یعنی حالش بده؟
چی شده؟
سریع رفتم و وقتی پرسیدم و فهمیدم فقط خوابیده خیالم راحت شد...
بعد از مدتی خودش بلند شد و بعد از اینکه تبدیل به انسان شد خداروشکر قبلش یونیفرمش رو پوشیده بود...
با خجالت خودشو جمع و جور کرد و نشست روی صندلیش اما خیلی معذب بود...
مثل گوجه هم سرخ شده بود و بعد از یکی دو دقیقه فهمیدم نفس کشیدن یادش رفته حتی چون کبود شده بود لبش و صورتش قرمز تر هم شده بود سریع پاشدم و تکونش دادم و با وحشت نگاهم کرد تازه نفس کشیدن یادش اومده بود...
اروم اهی کشیدم و با نکرانی گفتم: اروم باش شیرو_چان چیزی نشده فقط خسته بودی همین.. "
اون هم در حالی که هنوز مثل رباتا بود اروم سرش رو تکون داد و بعد دوباره به جلو نگاه کرد اما معلوم بود حتی کمکی که کردم این بود که بهش نفس کشیدن رو یاد اوری کردم و هنوز خیلی معذب بود و داشت تو دفترچه ی همیشگیش با سرعت نور یه چیزایی مینوشت و کلی چیز میز هم زیر لب زمزمه میکرد و وقتی یه چیزاییش به گوشم خورد واقعا خشکم زد... شیرو_چان حتی از من هم فکرای عجیب تری میکنه... همینطور گذشت تا اینکه ایزاوا سنسه اومد...
بفرمااااا
ببخشید که بعد یه عمری پارت دادم بچه ها...
🤍"ب... باشه..."
💖"اخ جون من عاشق خرگوشام!! "
🤎"اوهوم اوهوم! "
🩵"منمممممم"
وقتی دیدم خوششون میاد در حالی که عین گوجه سرخ شده بودم یهو تبدیل شدم و حواسم نبود موقع تبدیل لباسمو بزارم کنار و برای همین افتاد رو سرم و نمیتونستم هیچی رو ببینم
💖"وایییییی اوخودا نگاش کنن!! "
💜"خیلی کوچولوعه"
🤎"میخوام نازش کنممممم. "
منممم... خیلی نرم به نظر میرسه"🩵
❤"تا الان کلا شبیه خرگوشا بوده... و این خیلی نازه. "
به زور از زیر لباس اومدم بیرون و بعد گوشامو دادم بالا و با دیدنشون سرم رو کمی کج کردم و پلک زدم و همون لحظه خوابگاه مثل بمب منفجر شد.
🐸"واوو عین یه خرگوشه کرو.. "
🩵"واییییییییییی چقدر نازهههه"
🤎"خدایا نگاش کن. "
❤"واقعا نازه! "
💜"اوه... از چیزی که فکر میکردم ناز تره.. "
💖بچه ها بچه ها نگاش کنیددد... پشمش خیلی نرمهه.. "
بعد همینجور که تو دست مینا سان بودم شروع کرد چلوندنم و بعد محکم بغلم کرد.. درد داشت اما... بغل کردن... چقدر حال میده...خیلی...خوب بود... مینا سان خیلی گرمه...
🤎"واوو... اشیدو چان نگاش کن! شیرو چان؟ انگار داره خوابش میبره... چقدر ناززززززز! "
❤"به نظرتون اگه الان بخوابه به کلاس میرسه؟ "
🐸"نمیدونم کرو... اما به نظرم باید بخوابه. "
💜"به نظر منم زیادی خستس... اگه دقت کرده بودید قبل از تبدیلش هم خیلی خسته بود.. "
صداهاشون کمی مبهم شده بود و بعد احساس کردم چیزی اروم و بدون اون درد خستگی من رو توی تاریکی خودش کشید...
ویو ایزو چان💚
بعد از رخکن منتظر بودیم که دیدم دخترا با یه خرگوش...
وایسا اون فقط میتونه شیرو_چان باشه...
یعنی حالش بده؟
چی شده؟
سریع رفتم و وقتی پرسیدم و فهمیدم فقط خوابیده خیالم راحت شد...
بعد از مدتی خودش بلند شد و بعد از اینکه تبدیل به انسان شد خداروشکر قبلش یونیفرمش رو پوشیده بود...
با خجالت خودشو جمع و جور کرد و نشست روی صندلیش اما خیلی معذب بود...
مثل گوجه هم سرخ شده بود و بعد از یکی دو دقیقه فهمیدم نفس کشیدن یادش رفته حتی چون کبود شده بود لبش و صورتش قرمز تر هم شده بود سریع پاشدم و تکونش دادم و با وحشت نگاهم کرد تازه نفس کشیدن یادش اومده بود...
اروم اهی کشیدم و با نکرانی گفتم: اروم باش شیرو_چان چیزی نشده فقط خسته بودی همین.. "
اون هم در حالی که هنوز مثل رباتا بود اروم سرش رو تکون داد و بعد دوباره به جلو نگاه کرد اما معلوم بود حتی کمکی که کردم این بود که بهش نفس کشیدن رو یاد اوری کردم و هنوز خیلی معذب بود و داشت تو دفترچه ی همیشگیش با سرعت نور یه چیزایی مینوشت و کلی چیز میز هم زیر لب زمزمه میکرد و وقتی یه چیزاییش به گوشم خورد واقعا خشکم زد... شیرو_چان حتی از من هم فکرای عجیب تری میکنه... همینطور گذشت تا اینکه ایزاوا سنسه اومد...
بفرمااااا
ببخشید که بعد یه عمری پارت دادم بچه ها...
- ۴۸۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط