{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پای سجاده اشک میریختم و با خدا حرف میزدم

پای سجاده اشک میریختم و با خدا حرف میزدم...
و ازش اونارو میخواستم!
وقتی حرفام تموم شد و سکوت رو توی اتاقم حس کردم..
آروم گفتم،صدامو میشنوی خدا???...
هیچ صدایی نشنیدم..
دوباره پرسیدم،اصلا گوش دادی چی گفتم??..
بازم مثله دفعه قبل،،،سکوت...
گفتم،نمیشنوی،نه???...
خندم گرفت..
همینجور که بین خنده هام،جانماز و جمع میکردم...
یه قطره اشک رو بینیم سر خورد و افتاد..
زیر لب به خدام گفتم،مگه اونا صدامو میشنون!مگه میدونن که چقدر دلتنگشونم!!مگه به سراغم میان که خواب هر شب منن!!
گفتم نمیشنون و اینقدر دوسشون دارم..!
تو که خدامی قربونت برم!
گفتم مگه میشه دست از سرت بردارم..
عادت دارم کسی صدامو نشنوه...
جانمازو برداشتم اشکامو پاک کردم و....خندیدم...
دیدگاه ها (۱۳)

امروز میخوام واستون عکس نی نی بذارم البته با اجازتون:-)

#نی نی

#عروس

#عروس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط