{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...

فاضل نظری*
دیدگاه ها (۲)

من یک مهاجرم !از رویاییبه رویای دیگر...رسول_یونان*

مجید پازوکی شهیدی که در تفحص به جمجمه شهدا آب نوشاند.هر روز ...

پاییز یک شعر استیک شعر بی‌مانندزیباتر و بهتراز آنچه می‌خوانن...

زلالیمثل چشمهمثل آینهمثل چشم های پنجره توازچشم کدام بارانبار...

پارت هفتم🔥عشق ابدی ما🔥زنگ آخر سونیک: داشتم راه میرفتم که برم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط