{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غزلم قهر نکن،من که غزل خوانِ تواَم

غزلم قهر نکن،من که غزل خوانِ تواَم
من که  تا صبحدمان سخت نگهبانِ تواَم

تو بیا لحظه ی بی رنگ مرا رنگین کن
تا سحر رقص کنان  لاله ی خندانِ تواَم
 
تا که دریا به خروش و دل تن ها به سکوت
منم آن آب روان، قطره ی بارانِ تواَم

چون به فردا غزل از خاطره ی خون دارم
چشمه ی آتشم و اشکِ فراوانِ تواَم

دلم از غصّه گرفته ست ترا دارم و بس
سر پناهِ منی و دست به دامانِ تواَم

غزلم حوصله ی  قصّه ندارم دیگر
آب از سر برود صخره ی پنهانِ تواَم
دیدگاه ها (۵)

غریبی میکند قلبم، به چشم آشنای تو نمی آیدبه همراهم،به شهر ...

زد هوایت بر سرم، سرتاسرم را باد برد تا قلم در دست غم شد ، جو...

اشک امشب گشته تنها صادرات سینه اموارداتش خاطراتی تلخ از پیشی...

عشق وشهوت زاده یک مادرندهردوعصیان پیشه ورسواگرنددل سرای عشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط