✨دختر لجباز پسر مغرور✨

✨دختر لجباز پسر مغرور✨
پارت پنجم

هیون ووک: بابا جایی میری
بابا: اره پسرم
هیون ووک: بابا من یه دقیقه جی اون و کارداشتم
بابا: بزار برای بعدا
هیون ووک: باشه
بابا: راستی بعدا باهات حرف میزنم مدیر مدرست زنگ زد یه چیزایی گفت
هیون ووک: باشه
(توماشین) 
جی اون: خداکنه هرکسی باشی به جز اون پسره مغرور اونوو
نمیخوام ببینمش، چه فکرایی میکنم معلومه که اون نیست
بابا: جی اون رسیدیم پیاده شو
_چشم بابا
_خیلی خوب به نظرم این اتاقه
جی اون: بابام که درو باز کرد
درست اونوو جلوی چشمم ظاهر شد 😭
اونوو: خوب شد دعا کردم این دختره نباشه😮‍💨
بابای اونوو :سلام به به خوش اومدین وای عروسم چقدر خوشگله
جی اون: جان؟ عروسم
بابا:سلام داماد منم خیلی خوشتیپه
اونوو: بابا بس کن
بابای اونوو: اره عروسم خجالت میکشه
بابا: چته چرا لال شدی سلام کن
جی اون: عااا
ببخشید سلام عمو
بابای اونوو: بفرمایین بشنین اونوو تو چرا سلام نمیکنی
اونوو: سلام
جی اون: اوف خدا خیلی روی مخفه حالا چه خاکی توی سرم بریزم
بابا: چطوره بچه هامون از همین الان باهام قرار بزارن
سه ساله دیگم باهم ازدواج کنن
بابای اونوو: دقیقا منم توی همین فکرم
اونوو و جی اون همزمان: چی؟ عروسیییی
بابا: همین که گفتیم
جی اون: بابااااااا
بابا: خونه حرف میزنیم
جی اون: نمیتونم فضای این جا رو تحمل کنم حالا وقت نمایشه😏
باباحالم بده😥
بابا:چیه باز چت شده
جی اون: نمیدونم حالم خیلی بده
بابا: اشکال نداره خوب میشی
جی اون: پس میشه برم دست شویی
بابا: اره فقط زود بیا
جی اون: دم در که رسیدم الکی غش کردم
بابا: جی اوننننن
بابای اونوو: اونوو برو بغلش کن تا بریم بیمارستان بدوو
اونوو: ولی بابا کمرم میشکنه که
بابای اونوو: خب پس تاکسی میگیرم تادم در بغلش کن بدو پسرم
جی اون: وقتی چشمامو باز کردم توی بیمارستان بودم راستش
خوابم برده بود 😅
مثل اینکه نقشه ام گرفت
وقتی نشستم اونوو بالا سرم بود
جی اون: یا خدا توچرا اینجایی
اونوو: پس فکر کردی کی تورو اینجا اورد ولی من از دخترای لوس خوشم نمیاد دیگه نقش بازی کردن و بزار کنار دوست ندارم کسی  وقت با ارزشمو ازم بگیره
جی اون: اقای وقت شناس یکم ادب یاد بگیر لازمت میشه
اونوو: ای خدا گیر کی افتادم
جی  اون: چیزی گفتی؟ فکر کردی من دوست دارم باتوی بی ادب یه جا باشم
بابا: بابای اونوو اون دوتا کفتر عاشقو نگاه
بابای اونوو: ولی فکر کنم دارن باهام دعوا میکنن
بابا: اشکال نداره عاشق هم میشن فقط یکم زمان میخوان
جی اون: بابا بیا زودتر بریم حالم خوب نیست نمیتونم اینو تحمل کنم
یعنی منظورم اینکه نمیتونم وایستم(چه ربطی داشت)
بابا: باشه بریم
بابای اونوو: خداحافظ عروس قشنگم
(موقع برگشتن)
اونوو: بابا انقدر بهش عروسم نگو
بابای اونوو: چیه خب عروسم دوست دارم میگم توهم بهتره زودتر دلشو بدست بیاری فهمیدی
اونوو: ولی بابا من ازش خوشم نمیاد
بابای اونوو: مجبوری مگه ما دوتا رفیق قدیمی میتونیم به خاطر شما دوتا روابطمون و به هم بزنیم
اونوو: 😮‍💨
دیدگاه ها (۰)

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

رئیس دوست داشتنی من پارت دوازدهمصبح بود من به سرکار اومدم ته...

پارت ۱۸ (هنوز توی فلش بگ‌ دیشب‌ تهکوکه‌)«اخخخ...تهیونگ...چشم...

فیک تهیونگ

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

گل خونی پارت 53همه به تهیونگ و جونگکوک زل زده بودن تهیونگ اه...

قسمت چهار

🐨: سلام! روز بخیر. آن‌یوهاسه‌یو. واقعاً ازتون ممنونم که اومد...

پارت ۱۰ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه صبح_یونگی:وقتی چشمام رو باز کردم سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط