{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه رو مزه مزه کردم

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐

قهوه رو مزه مزه کردم.

لئو: پس که اینطور...

ا/ت: اوم... درسته.حالا... کمکم میکنی که بتونم از المان برم؟

لئو: معلومه که کمکت میکنم فقط یه مشکل بزرگی که وجود داره اینه که اگه بخوایم از اینجا تا کره بریم خیلی طول میکشه...
سفر بین قاره ها حدقل 𝟒𝟎روز میگذره...

کلافه نگاهش کردم...

ا/ت: پس تو میگی چیکار کنم؟

لئو: شاید بتونم یه هویت جعلی برات درست کنم.

ا/ت: خودمم.. تو همین فکرا بودم.
اما طول میکشه من حداقل باید تا فردا از اینجا برم... اونا میان دنبالم.
نباید دستشون بهم برسه..

لئو: نیازی به نگرانی نیست...
خودم تا فردا ردیفش میکنم.

سرمو به نشونه تشکر تکون دادم...

لئو: اگه میخوای کیلید خونم رو بهت بدم امشب رو بری اونجا..

ا/ت: پس خودت چی؟!

لئو: من نمیتونم امشب کلی بار اسلحه قراره برام بیاد...

ا/ت: که اینطور..

لئو: کلید رو بهت بدم؟

ا/ت: نه نیازی نیست. ممنونم.

لئو: پس امشب رو میخوا_...

وسط حرفش پریدم.


ا/ت: خودم میدونم چیکار کنم...
یه لبخند برای اطمینان خاطرش زدم...

در ماشین رو باز کردم سریع نشستم...
ماشین رو روشن کردم شیشه هارو پایین دادم. داشتم کمربندم رو میبستم که یهو...

لئو: ا/ت...

یه دستم رو روی فرمون گذاشتم منتظر نگاهش کردم...

لئو: تبت خیلی بالاست...
زیاد رانندگی نکن.. مراقب باش...
نمیخوام برات اتفاقی بیوفته...


ا/ت: نیاز یبه نگرانی نیست پسر.. من حالم خوبه. فردا میبینمت!


اینو گفتم سریع پام رو گذاشتم رو گاز دور زدم از بندر خارج شدم...
همین که خارج شدم نفسم رو از خستگی کلافگی بیرون دادم...


بی هدف تو خیابون ها میچرخیدم...
دیدم داشت تار میشد...
زدم بغل سرم رو روی فرمون گذاشتم..
گلوم میسوخت..

نگاهی به کیفم انداختم...
سریع برش داشتم دنبال قرصام گشتم...
اما نبود...
با اعصبانیت کیفم رو پرت کردم چشمام رو بستم....
دیدگاه ها (۸)

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑اروم چشمام رو باز کردم... هوا روشن شده بو...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟒با حس اینکه یکی داره صدام میزنه بیدار شدم...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏ماشین رو روشن کردم دستام رو روی فرمون فشا...

درود بر شما اینجا هستیم با شروع"𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿_𝟐" از فیک "𝗗𝗮𝗿𝗸 𝗟𝗶𝗳𝗲...

سناریو سانزو پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط