(ویو فیلیکس)
(ویو فیلیکس)
فیلیکس:پدر؟ کاری با من دارید؟
جبرئيل:شنیدم یه سرباز جدید از بخش جنوبی بهشت به اینجا اومده؟
فیلیکس:بله پدر... اسمش هوانگ هیونجینه
جبرئيل:پسرم.... میدونم دوست نداری تورو نصیحت بکنم.... ولی اینقدر زود با آدم ها صمیمی نشو... ممکنه برات بد تموم بشه
فیلیکس:پدر، باز شروع کردی.... هیونجین آدم خوبیه... دیروز منو نجات داد
جبرئيل:به هر حال من بهت گفتم ممکنه خطرناک باشه... مواظب خودت باش پسرم.. و به اون هوانگ هیونجین بگو بیاد اینجا باهاش کار دارم
فیلیکس:چشم پدر
فیلیکس با کمی دلخوری بال هاش رو باز کرد و برگشت به سمت اتاقش.. از اینکه پدرش همیشه نصیحتش میکرد خوشش نمیومد... اون فانتزی هایی داشت... که از نظر پدرش مسخره بودن.... اون دوست داشت با پدرش وقت بگذرونه و باهاش جای به جای بهشت رو ببینه... ولی از بچگی توی این قصر زندانی شد.... همیشه میخواست پدرش مثل پدر بقیهی فرشته ها باشه که باهم خوش باشن و باهم زندگی بکنن.... ولی اون هیچوقت اینا رو تجربه نکرد... و همین ها باعث شد که به یه پسر زود رنج و دلنازک و زود باور و ساده لوح تبدیل بشه
(ویو هیونجین)
فیلیکس:هیونجین... میتونم بیام تو؟
هیونجین:بیا بیا
فیلیکس:هیونجین... پدر میخواد تورو ببینه
هیونجین:منو؟چرا؟
فیلیکس:نمیدونم... بیا بریم
هیونجین بال هاش رو باز کرد و به دنبال فیلیکس رفت.... یکمی استرس داشت.... جبرئيل بیشتر شیاطین رو میشناخت... حتی اگر به بهترین نحو تغییر شکل میدادن اون تشخیص میداد... امیدوار بود اون رو نشناسه
فیلیکس:پدر... ایشون هوانگ هیونجینه
هیونجین تا کمر خم شد و گفت:امری داشتیم سرورم؟
جبرئيل:شنیدم نگهبان جدیدی؟ چند روزه اومدی به اینجا؟
هیونجین:بله سرورم... تقریبا سه روز از اومدن من به اینجا گذشته
جبرئيل:از کجای بهشت اومدی؟
هیونجین:سمت جنوبی قربان
جبرئيل:شنیدم دیروز پسرم رو نجات دادی.... ممنون
هیونجین:وظیفه ام بود سرورم
جبرئيل لبخندی به هیونجین زد و گفت:نیاز نیست به من بگی سرورم... فیلیکس... میتونی هیونجین رو به اقامت گاهش ببری
فیلیکس:چشم پدر... هیونجین... بیا بریم
هیونجین با فیلیکس به اتاق فیلیکس برگشتند
فیلیکس:ببخشید
هیونجین:چرا؟ چیزی شده؟
فیلیکس کمی بغض کرد و گفت:پدرم یکم عجیبه... همیشه به همه شک داره.. امیدوارم از رفتارش ناراحت نشده باشی
هیونجین:نه بابا... باعث افتخار بود جبرئيل بزرگ رو ملاقات بکنم... خوبی؟
فیلیکس سرشو به نشانه ی نه تکون داد و بغضش شکست... هیونجین از این حرکت فیلیکس شوکه شد ولی سریع توی آغوش گرفتش... این کارو خوب بلد نبود ولی طبق اون چیزی که از فیلیکس دیده بود دستشون رو دور فرد مقابل حلقه میکنن و سرشون رو میزارن روی شونه اش... پس هیونجین هم همین کار کرد... فیلیکس با حس اینکه هیونجین بغلش کرده سرشو گذاشت روی شونه ی هیونجین و یه دل سیر گریه کرد
وقتی ازش جدا شد گفت:ببخشید.. من یکم زیادی گریه میکنم
هیونجین:هی.. اینقدر نگو ببخشید... تو کار اشتباهی انجام ندادی
فیلیکس لبخندی به هیونجین زد و دوباره بغلش کرد:خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارم
اما فیلیکس خبر نداشت... این دوستی که فکر میکنه... قراره یه روز کل بهشت رو به باد بده
اهم
خب بعد از 2 هفته ریکاوری شدم
و اینم پارت جدید
یه تصمیمی گرفتم
اینکه از این به بعد روزی نباشه هر وقت شرایط کامل شد پارت میدم
شرایط:
25 تا لایک
20 تا کامنت
5 تا بازنشر
شرایط کامل بشه میزارم
فیلیکس:پدر؟ کاری با من دارید؟
جبرئيل:شنیدم یه سرباز جدید از بخش جنوبی بهشت به اینجا اومده؟
فیلیکس:بله پدر... اسمش هوانگ هیونجینه
جبرئيل:پسرم.... میدونم دوست نداری تورو نصیحت بکنم.... ولی اینقدر زود با آدم ها صمیمی نشو... ممکنه برات بد تموم بشه
فیلیکس:پدر، باز شروع کردی.... هیونجین آدم خوبیه... دیروز منو نجات داد
جبرئيل:به هر حال من بهت گفتم ممکنه خطرناک باشه... مواظب خودت باش پسرم.. و به اون هوانگ هیونجین بگو بیاد اینجا باهاش کار دارم
فیلیکس:چشم پدر
فیلیکس با کمی دلخوری بال هاش رو باز کرد و برگشت به سمت اتاقش.. از اینکه پدرش همیشه نصیحتش میکرد خوشش نمیومد... اون فانتزی هایی داشت... که از نظر پدرش مسخره بودن.... اون دوست داشت با پدرش وقت بگذرونه و باهاش جای به جای بهشت رو ببینه... ولی از بچگی توی این قصر زندانی شد.... همیشه میخواست پدرش مثل پدر بقیهی فرشته ها باشه که باهم خوش باشن و باهم زندگی بکنن.... ولی اون هیچوقت اینا رو تجربه نکرد... و همین ها باعث شد که به یه پسر زود رنج و دلنازک و زود باور و ساده لوح تبدیل بشه
(ویو هیونجین)
فیلیکس:هیونجین... میتونم بیام تو؟
هیونجین:بیا بیا
فیلیکس:هیونجین... پدر میخواد تورو ببینه
هیونجین:منو؟چرا؟
فیلیکس:نمیدونم... بیا بریم
هیونجین بال هاش رو باز کرد و به دنبال فیلیکس رفت.... یکمی استرس داشت.... جبرئيل بیشتر شیاطین رو میشناخت... حتی اگر به بهترین نحو تغییر شکل میدادن اون تشخیص میداد... امیدوار بود اون رو نشناسه
فیلیکس:پدر... ایشون هوانگ هیونجینه
هیونجین تا کمر خم شد و گفت:امری داشتیم سرورم؟
جبرئيل:شنیدم نگهبان جدیدی؟ چند روزه اومدی به اینجا؟
هیونجین:بله سرورم... تقریبا سه روز از اومدن من به اینجا گذشته
جبرئيل:از کجای بهشت اومدی؟
هیونجین:سمت جنوبی قربان
جبرئيل:شنیدم دیروز پسرم رو نجات دادی.... ممنون
هیونجین:وظیفه ام بود سرورم
جبرئيل لبخندی به هیونجین زد و گفت:نیاز نیست به من بگی سرورم... فیلیکس... میتونی هیونجین رو به اقامت گاهش ببری
فیلیکس:چشم پدر... هیونجین... بیا بریم
هیونجین با فیلیکس به اتاق فیلیکس برگشتند
فیلیکس:ببخشید
هیونجین:چرا؟ چیزی شده؟
فیلیکس کمی بغض کرد و گفت:پدرم یکم عجیبه... همیشه به همه شک داره.. امیدوارم از رفتارش ناراحت نشده باشی
هیونجین:نه بابا... باعث افتخار بود جبرئيل بزرگ رو ملاقات بکنم... خوبی؟
فیلیکس سرشو به نشانه ی نه تکون داد و بغضش شکست... هیونجین از این حرکت فیلیکس شوکه شد ولی سریع توی آغوش گرفتش... این کارو خوب بلد نبود ولی طبق اون چیزی که از فیلیکس دیده بود دستشون رو دور فرد مقابل حلقه میکنن و سرشون رو میزارن روی شونه اش... پس هیونجین هم همین کار کرد... فیلیکس با حس اینکه هیونجین بغلش کرده سرشو گذاشت روی شونه ی هیونجین و یه دل سیر گریه کرد
وقتی ازش جدا شد گفت:ببخشید.. من یکم زیادی گریه میکنم
هیونجین:هی.. اینقدر نگو ببخشید... تو کار اشتباهی انجام ندادی
فیلیکس لبخندی به هیونجین زد و دوباره بغلش کرد:خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارم
اما فیلیکس خبر نداشت... این دوستی که فکر میکنه... قراره یه روز کل بهشت رو به باد بده
اهم
خب بعد از 2 هفته ریکاوری شدم
و اینم پارت جدید
یه تصمیمی گرفتم
اینکه از این به بعد روزی نباشه هر وقت شرایط کامل شد پارت میدم
شرایط:
25 تا لایک
20 تا کامنت
5 تا بازنشر
شرایط کامل بشه میزارم
- ۷۳۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط