{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫

𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫
𝔓𝔞𝔯𝔱1
من امروز بایه صبحونه روزمو شروع کردم و با تهیونگ و
یونسنگ رفتیم خونه ی خودمون( دیشب پیش یونگی و
یونجی بودن)
&اوپا... =جانم &خداروشکر که تعطیلات تابسونه و من میتونم
کل وقتمو با تو و یونسنگ بگذرونم( با ذوققق )=آره..... کاشکی
انقدر که برای خوردن و خوابیدن ذوق داری برای درسِت هم ذوق
داشتی&اوپاااا نزن تو ذوقم=راست میگم &هی یونسنگ£بله اوپا
=امممم میگم برنامه برا شب نچین امشب میریم خونه ی پسر داییت
£میدونی که پسر داییم پسر دایی تو هم هست =میدونی که من خوشم
از این پسر داییت نمیاد........... الانم به زور میخوام برم خونش،،، تو و
یونا هم زیاد دور و ورش نپلکید&یونسنگ اوپا راست میگه اون یکمی
ول و بی ادبه! شغل خوبیم نداره£همتون دست به یکی کردید منو جئون
رو ازار بدید؟ &خیلی خب باشه بابا،،، بعدشم اوپا فقط غیرتی شده ( 🤤)
وگرنه ما که تاحالا اونو ندیدیم خب،،، من ندیدم
تهیونگ خوب جونگکوک رو میشناخت چون باهم همکار بودن آشنایی
زیادی باهم داشتن..... و خب یه جورایی باهم صمیمین ولی خب من تاحالا
تو کار تهیونگ دخالت نکردم.....
شب شد و ما اماده شدیم که بعد از ۱۵ سال به خونه ی جونگکوک یا همون
پسر داییم بریم همه اماده بودن و مادرم با ذوق گفت:
*وایییی الان میریم پیش پسر دومم🥳،،،، =مادر یه جوری ذوق نکن
انگار واقعا پسرته( سرد و تیکه مانند)&خیلی خب من ححاضرم( 😌)
من لباس خیلییی خوشگلی پوشیده بودم( به استثنا برای پارت دوم
عکس لباس یونا رو میذارم زیر فیک.... میدونید فقط برای اینبار
و یا وقتایی که نیازه)
دیدگاه ها (۲)

ببخشید اول پارت اول رو گذاشتم بعد معرفی فیک.... الان این کام...

خیلی زحمت کشیدم لایک کنید تلوخدا⠀⢀⠤⠤⢄⡀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢀⠤⠒⠒⢤⠀⠏⠀⠀⠀⠈⠳⡄⠀⠀⡠...

رمان عشق من واقعیه رازها | part55- هااااا ... خواهر تو هم بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط