{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم،

یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم،
از درختی بالا رفتم
و از سیب‌های سبز کال خوردم،
دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد.
خیلی درد می‌کرد،
مادرم گفت اگر
صبر می‌کردم تا سیب‌ها برسند،
مریض نمی‌شدم.
حالا هر وقت چیزی را
از ته دل می‌خواهم،
سعی می‌کنم حرف‌های او را
در مورد "سیب کال"
یادم باشد!

─┅┅═ঊঈ🧡ঊঈ═┅┅─

#انگیزشی #دلنشین #دخترونه #خاصترین
#زیبا #دلبرونه #قشنگ #شادی #آرامش
دیدگاه ها (۱)

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت ، حال من بد بود اما هیچک...

بوی خاک باران خورده و دانه‌ای که سبز می‌شود آرام آرام؛مگر ای...

سلام بر آنانی که به ظاهر می‌خندندولی قلبشان سالهاست می‌گرید....

مخترع دوربین عکاسی اگر می‌دانست ساعت ها حرف زدنبا یک عکس بی‌...

تک پارتی با وایب اکانتاتونhttps://wisgoon.com/star_dinoهارین...

# سایه محافظ## پارت اول ### دختر کوچولوی جنگل توی دلِ یک جن...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲یک و نیم سال بعددر آن اتاق خواب، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط