{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

#پارت۱۳😍
ارشیا:
احمق احمق دختره ی احمق.
چه جور جرعت کرد با من اینطور حرف بزنه نشونش میدم.
دلیل عصبانیتم رو نمیدونستم شاید به خاطر حرفاش بود اما من از دخترای خیلی حرف شنیده بودم حتی وقتی نفرینم میکردن اینقد عصبی نمیشدم.
اما اینبار این ی وجب دختر تونست با حرفاش عصبیم کنه اره من اعتراف میکنم بعد از ۱۷سال ی دختر منو عصبی کرد. فکر نمی ذاشت به کار متوجه کنم انگار همه توجهم به حرفاش بود و لحن عصبی و جدیدیتش و چشاش بود که در زده شد
_ بیا تو
احسان: ببینم واقعا ارشیا امدی شرکت فراموش کردیم که مهمون داری
_ نمکدون، چرا اومدی اینجا؟
احسان: خاک عالم مردم رفیق دارم ماهم رفیق داریم اول سلام‌کن اندازه گاو شدی ولی خب شعور گاو از تو بیشتر حالا بیخیال ما عادت کردیم.
_ احسان واقعا اینقد چرت و پرت میگی زبون خسته نمیشه؟
احسان: گفت بابا دانشمندان میگن تنها ماهیچه ای که هیچ وقت خسته نمیشه زبونه اطلاعات عمومیت صفره داداش من موندم تو چطور مهندس شدی؟
_ باشه باشه سرم رفت حالا بگو آمدی اینجا چیکار؟
احسان:گوسفند اگه از امدنم راحت شدی برم؟
_ن بابا این چ حرفیه اما چون دیروز از امریکا برگشتی گفتم بری تهران گردی
احسان:امدم ببینمت،بعد میرم گردش.
همراه حرفش چشمک زد دیگه فهمیدم منظورش از گردش چیه این احسان ماهم ادم بشو نیست
احسان:داداش دلم برای پلنگای تهران تنگ شده تو این ۵سال چقد تغییر کردن این پلنگا
_خب برو خوش باش چرا اینارو ب من میگی؟
احسان:پسر خوب،تو چرا یکیو گیر نمیاری باش خوشبگذرونی،پسر تو ۲۷سالته ی دوست دخترم نداری پسرای هم سن تو دوتا بچه دارن
_احسان تو ک میدونی من از زنا متنفرم هربار اینقدر اسرار نکن اعصاب منم خراب نکن ک میوفتم ب جونتااااا گفته باشم
احسان:باشه بابا،ولی این ترنم خوب چیزه گفته باشم
با عصبانیت گفتم:احسان بار اخرت باشه راجبش حرف میزنی تو میدونی من بدم میاد ب دخترا بچسبم و ی چیز دیگه این دختر هرچی باشه تو حق نداری بش نزدیک بشی
احسان با چشای گشاد شده گفت
احسان:وایسا وایسا ببینم تو سر اون دختر غیرت داری؟
من و غیرت؟اونم برای ی دختر! شاید حق داشتم ته بی غیرتی باشم چون ن مادری داشتم و ن خاهری ک نسبت بهشون احساس مسئولیت و غیرت داشته باشم اصن نمیدونم غیرت چی هست
_احسان من غیرتی نشدم این دختر تو شرکت کار میکنه منم ابرو دارم اگه باهاش کاری کنیم ابرومون میره بفهم
احسان:اره خب راست میگی فقط ی سوال ذهنمو درگیر کرده؟
_چیه
احسان: دیشب خسته بودم نپرسیدم این دختر تو خونه تو چیکار میکنه؟
میدونستم اگه بهش بگم دست بردار نیست پس از اول ماجرا رو براش تعریف کردم
احسان: دخترای بیچاره واقعا نباید راجبش این حرفارد میزدم واقعا همچین دخترایی کم شده.نگفتی خونه تو چیکار میکنه؟
_ بعد از این که دکتر گفت در مراحل اولیه افسردگی و نباید تنها باشه تصمیم گرفتم یعنی می‌خواستم امتحانش کنم و شخصیت اصلیش رو بشناسم وقتی بهش پیشنهاد دادم قبول نکرد از اونجایی ک کسی رو هم نداشت فقط یه دوست داشت که اونم تازگی ازدواج کرده بود پیش اونا هم نتونست بره دو هفته تنها بود و یه کاری کردم ولی نمیدونم چرا دلیل این کار چه بوده
احسان:چیکار کردی؟
_ ب صاحب خونه گفتم از خونه بیرونش کنه
احسان: چیکار کردی پسر زده به سرت می خوای ی دخترو بی کسو بی پناه کنی؟
_ احسان اگه تنها میموند روانی می‌شد و قبول نمی‌کرد جایی بره من مجبور شدم
احسان: چرا مجبور شدی تو که زنا برات مهم نبودن
_الانم نیستن
احسان:خب دلیل کارت چی بود؟
_خودت میدونی هرکی میاد شرکت باید تا یکسال کار کنه و اگه زیر یکسال استعفا میداد باید تمام پولی ک از ما گرفته بودو بده برای همین اینکارو کردم تازه بت گفت واسه انتقام از اون حرفایی ک تو شب بارونی زد
احسان:باشه باورت دارم چون میدونم نمیتونی نفرتت از زنا رو از بین ببری
_احسان کار دارم شب حرف میزنیم
احسان:باشه بی ادب خدافظ
_خدافظ
بعد دوساعت ک کارام تمام شد بدون توجه ب ترنم از شرکت بیرون زدم و ب سمت عمارت حرکت کردم
دیدگاه ها (۱)

این تاریخ ک این حرف رو زدحرفاش ، مصرف داخلی داشتچون تو اسرائ...

رمان دخت من

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

هعی...ریدم توی این زندگی🌚👍🏻💔کپشن👇🏻کسی هست بیاد باهم دوست بشی...

تلاش میکنم برارروزی ک ب ارزوی ک از بچگی داشتم برسم تلاش میکن...

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط