𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❻
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❻
در نهایت من انتخاب کردم با خاطراتم بمیرم نه با رویاهایم.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سال ششم تمام میشود.بچه ها دارند سوار قطار میشوند اما ما اینجاییم.کلبه.آمدیم تا خداحافظی کنیم.از پناهگاه گرممان.ریون را تحویل الکسا دادم و آمدم اینجا و حالا من و او داریم دور میشویم.برای چند ماه.نگاهش میکنم.تو کی هستی سوروس؟یک عشق؟یک دوست؟به راستی عشق چیزی به جز دوست است؟نمیدانم.فقط میدانم که دلتنگش خواهم شد.به هم نگاه میکنیم.هیچ چیز نمیگوییم.من نه مزه میریزم و نه سعی میکنم بخندانمش اما وقتی دستانم را میگیرد و میبوسدم مقاومت نمیکنم.میبوسمش.وداعمان را به هیچ کلمه ای آلوده نمیکنیم.اجازه میدهیم قلب هایمان خاموش سخن بگویند.سپس چشم در چشمم میدوزد"قول بده که برام نامه بنویسی"
نگاهش میکنم.نفسم بند آمده"از چی باید بنویسم؟"
یک طره موی فرفری را با ملایمت پشت گوشم میدهد"از همه چیز.همه چیز رو برام تعریف کن.هر اتفاق خوب یا بدی رو.عاشق اینم که درباره احساساتت حرف بزنی و من گوش کنم"
قلبم به شکل غیرعادی تند میزند"ممنونم.ممنون که میخوای گوش بدی سوروس.نمیدونی چقدر دوست دارم که با تو حرف بزنم"
بعد جلو میروم و در آغوش میکشمش"دوست دارم"
و بدون اینکه به او فرصت دهم چیزی بگوید به سوی قطار میدوم
در نهایت من انتخاب کردم با خاطراتم بمیرم نه با رویاهایم.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سال ششم تمام میشود.بچه ها دارند سوار قطار میشوند اما ما اینجاییم.کلبه.آمدیم تا خداحافظی کنیم.از پناهگاه گرممان.ریون را تحویل الکسا دادم و آمدم اینجا و حالا من و او داریم دور میشویم.برای چند ماه.نگاهش میکنم.تو کی هستی سوروس؟یک عشق؟یک دوست؟به راستی عشق چیزی به جز دوست است؟نمیدانم.فقط میدانم که دلتنگش خواهم شد.به هم نگاه میکنیم.هیچ چیز نمیگوییم.من نه مزه میریزم و نه سعی میکنم بخندانمش اما وقتی دستانم را میگیرد و میبوسدم مقاومت نمیکنم.میبوسمش.وداعمان را به هیچ کلمه ای آلوده نمیکنیم.اجازه میدهیم قلب هایمان خاموش سخن بگویند.سپس چشم در چشمم میدوزد"قول بده که برام نامه بنویسی"
نگاهش میکنم.نفسم بند آمده"از چی باید بنویسم؟"
یک طره موی فرفری را با ملایمت پشت گوشم میدهد"از همه چیز.همه چیز رو برام تعریف کن.هر اتفاق خوب یا بدی رو.عاشق اینم که درباره احساساتت حرف بزنی و من گوش کنم"
قلبم به شکل غیرعادی تند میزند"ممنونم.ممنون که میخوای گوش بدی سوروس.نمیدونی چقدر دوست دارم که با تو حرف بزنم"
بعد جلو میروم و در آغوش میکشمش"دوست دارم"
و بدون اینکه به او فرصت دهم چیزی بگوید به سوی قطار میدوم
- ۱۴۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط