{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در بلندای هجای سکوت فریادم

در بلندای هجای سکوتِ فریادم
به بغض ِگریهِ مستانهِ عشق اندیشیدم
کدامین ظلم ،عشق را به رویا سپرد؟
و کدامین مرگ ، انسانها را در حسرت دوستی غوطه ور کرد؟
در نگاه حسرت زده شب
سکوت بیتوته کرده بود
سرمای نفرت ، اشک را به چشمان می خشکاند
و من به انتظار طلوع آفتاب
فریاد زدم عشق خواهد آمد
و گریستم چون ابر
اشکهایم بر سر سایه های تباهی ،منجمد،تنها،رها از دنیا ، به نیستی رفتند
و راستی از نیستی در وجودم پُر شد
تا طلوع او
تا انتظار گرمایش
یخ های وجود
دیدگاه ها (۲۲)

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می ...

ای کاشکی به عالمتاچشم کار میکرد دل بود و آدم آن را قربان یار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط