داستان کوتاه انفجار بزرگ گلشیری
داستان کوتاه ...انفجار بزرگ .گلشیری .4
نگفته ام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمه ای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان. دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیده ام که باشند. چشمه ی استخر طوری بود که از ته اش آب میجوشید. ما همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو میانداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آنطرف ولو میشدیم. آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون میآمدیم، دندانهامان تریک تریک به هم میخورد. اما ما میدویدیم یا دست و پایی تکان میدادیم و باز از نو میپریدیم توی آب. هر روز هم یکی آشپزی میکرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمیدانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیده ای؟ او هم بود. شش روز ماندیم. شبها هم میرفتیم خسروآباد و تو مدرسه ی ده میخوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبحها ییلاق میکردیم، شبها قشلاق. غروب هم که میشد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمیدانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره میدادیم. شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمیخواهم براتان بگویم. فقط میخواهم چیزی را که شنیدم بگویم. چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دندهها جا نمیرود، باد تایرها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و برها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمیدانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر و همینطور نگاه میکردم. زلال بود و آب هی غلت میزد و میرفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک میکند.
نگفته ام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمه ای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان. دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیده ام که باشند. چشمه ی استخر طوری بود که از ته اش آب میجوشید. ما همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو میانداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آنطرف ولو میشدیم. آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون میآمدیم، دندانهامان تریک تریک به هم میخورد. اما ما میدویدیم یا دست و پایی تکان میدادیم و باز از نو میپریدیم توی آب. هر روز هم یکی آشپزی میکرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمیدانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیده ای؟ او هم بود. شش روز ماندیم. شبها هم میرفتیم خسروآباد و تو مدرسه ی ده میخوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبحها ییلاق میکردیم، شبها قشلاق. غروب هم که میشد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمیدانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره میدادیم. شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمیخواهم براتان بگویم. فقط میخواهم چیزی را که شنیدم بگویم. چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دندهها جا نمیرود، باد تایرها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و برها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمیدانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر و همینطور نگاه میکردم. زلال بود و آب هی غلت میزد و میرفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک میکند.
- ۴۷
- ۲۱ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط