وقتی اون...
(پارت دوم)
.
و رفتم سمت عمارتی که مال خانوادم بود،امشب قرار بود یه جشن برپا بشه و خب منو سونگمین هم به عنوان یکی از پولدار ترین زوج های کره اونجا دعوت بودیم که دقیقا نمیدونم برای چیه و مال کیه و خب اهمیتی هم نمیدم و بیشتر سعی میکنم از زندگی لذت ببرم که فقط وقتایی که سونگمین نیست میتونم این کارو بکنم و میخوام با خانوادم صحبت کنم و ببینم که آیا اجازه میدن که سونگمین به تنهایی به اون جشن بره(البته که فکر نمیکنم قبول کنن ولی شانسم رو امتحان میکنم)زنگ خونه رو فشار میدم به طرز عجیبی برام آزار دهنده و بلنده.در توسط خدمتکار مسنمون خانم چوب باز میشه و خانم چوب بعد از تعظیم کردن به من منو به اتاقی راهنمایی میکنه که والدینم اونجام
احتمالا الان باید مکالمه رو شروع کنم
ا/ت:سلام مامان سلام بابا(سرد)
پدر ا/ت:اوه ...سلام ا/ت...بیا تو...اتفاقی افتاده آخه معمولا به ما سر نمیزنی....البته بعد از...
ا/ت:بس کن پدر نمیخوام درموردش حرف بزنم فقط اومدم یه سوال بپرسم و بعد اینجا رو ترک کنم....احتمالا برای همیشه
مامان ا/ت:حیله خب بشین میگم برات یه چیزی بیارن..خانم چوب یه وای دیگه لطفا
برخلاف میام اما برای نگه داشتن احترامشون روی یکی از مبل های که با چرم گاو ساخته بودن و به رنگ بژ بود نشستم
ا/ت: حیله خب چیز زیادی نمیخوام فقط میخوام تا جایی که امکان داره از سونگمین دور باشم که احتمالا غیر ممکنه...دلم نمیخوام امشب باهاش به اون مهمونی برم و ترجیح میدم به جاش با یکی از دوستام برم بیرون(درواقع هیچ دوستی ندارم)
مامان ا/ت: اوه خدای من....خودت هم میدونی که اگر یه روز معمولی بود میتونستی با دوستت بری بیرون و از سونگمین دور باشی اما توی جشن ها و مناسبت های خاص باید کنار همسرت باشی
ا/ت:اره کسی که به زور و اجبار و فقط روی یه تیکه کاغذ همسرمه تا الان که بدون مشورت با من پیش رفتیم نکنه از این به بعد هم همینه؟فکر کنم دیگه به عنوان یه دختر متاهل ۲۴ ساله بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم درسته ؟
پدر ا/ت:اوه خدای من از همون بچگی میدونستم که تو خطرناکی و تصمیم های مزخرفی میگیری و حتی وقتی تصمیم گرفتی که با دوستون نامزد کنی مطمعن شدیم که طرز فکرمون درسته پس حتی الان با ۲۴ سال سن باز هم اجازه نداری خودت برای خودت تصمیم بگیری......تصمیم گیرنده تو سونگمینه همینو بس امشب هم به اون مهمونی میری به خانم چوب میگم یه دست لباس برای تو و سونگمین آماده کنه توام برو خونه و کارهای لازم رو انجام بده امشب ساعت هشت مهمونی باش به سونگمین هم میگم که زودتر بیاد خونه و آماده بشه....میبینمت....کیم ا/ت(مثل اینکه دوباره تصمیم گرفته که نام خانوادگی سونگمین رو روی من بزارع)
پدرم نکاهشو ازم میدزدید انگاری خجالت میکشید از اینکه توی چشمام نگاه کنه و این بهش کمک میکرد که با بیرحمی کلمات رو توی صورتم پرتاب کنه از جام بلند شدم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم و بعد هم خانم چوب رو دیدم که دو دست لباس دسته. نکاه سردی به والدین بی رحم انداختم و بعد از اتاق بیرون رفتم و به سمت در خروجی و ماشینم حرکت کردم اما هنوز نمیتونستم خودم رو رها کنم و گریه کنم چون خانم چوب درست پشت سرم داشت راه میومد و وقتی به ماشین رسیدیم لباس هارو روی صندلی عقب گذاشت و بعد تعظیم کرد و رفت منم سوار ماشین شدم که...
با همکاری اماییی گشنگمممم
web.wisgoon.com/y737021/
..✨🍓🐣
.
و رفتم سمت عمارتی که مال خانوادم بود،امشب قرار بود یه جشن برپا بشه و خب منو سونگمین هم به عنوان یکی از پولدار ترین زوج های کره اونجا دعوت بودیم که دقیقا نمیدونم برای چیه و مال کیه و خب اهمیتی هم نمیدم و بیشتر سعی میکنم از زندگی لذت ببرم که فقط وقتایی که سونگمین نیست میتونم این کارو بکنم و میخوام با خانوادم صحبت کنم و ببینم که آیا اجازه میدن که سونگمین به تنهایی به اون جشن بره(البته که فکر نمیکنم قبول کنن ولی شانسم رو امتحان میکنم)زنگ خونه رو فشار میدم به طرز عجیبی برام آزار دهنده و بلنده.در توسط خدمتکار مسنمون خانم چوب باز میشه و خانم چوب بعد از تعظیم کردن به من منو به اتاقی راهنمایی میکنه که والدینم اونجام
احتمالا الان باید مکالمه رو شروع کنم
ا/ت:سلام مامان سلام بابا(سرد)
پدر ا/ت:اوه ...سلام ا/ت...بیا تو...اتفاقی افتاده آخه معمولا به ما سر نمیزنی....البته بعد از...
ا/ت:بس کن پدر نمیخوام درموردش حرف بزنم فقط اومدم یه سوال بپرسم و بعد اینجا رو ترک کنم....احتمالا برای همیشه
مامان ا/ت:حیله خب بشین میگم برات یه چیزی بیارن..خانم چوب یه وای دیگه لطفا
برخلاف میام اما برای نگه داشتن احترامشون روی یکی از مبل های که با چرم گاو ساخته بودن و به رنگ بژ بود نشستم
ا/ت: حیله خب چیز زیادی نمیخوام فقط میخوام تا جایی که امکان داره از سونگمین دور باشم که احتمالا غیر ممکنه...دلم نمیخوام امشب باهاش به اون مهمونی برم و ترجیح میدم به جاش با یکی از دوستام برم بیرون(درواقع هیچ دوستی ندارم)
مامان ا/ت: اوه خدای من....خودت هم میدونی که اگر یه روز معمولی بود میتونستی با دوستت بری بیرون و از سونگمین دور باشی اما توی جشن ها و مناسبت های خاص باید کنار همسرت باشی
ا/ت:اره کسی که به زور و اجبار و فقط روی یه تیکه کاغذ همسرمه تا الان که بدون مشورت با من پیش رفتیم نکنه از این به بعد هم همینه؟فکر کنم دیگه به عنوان یه دختر متاهل ۲۴ ساله بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم درسته ؟
پدر ا/ت:اوه خدای من از همون بچگی میدونستم که تو خطرناکی و تصمیم های مزخرفی میگیری و حتی وقتی تصمیم گرفتی که با دوستون نامزد کنی مطمعن شدیم که طرز فکرمون درسته پس حتی الان با ۲۴ سال سن باز هم اجازه نداری خودت برای خودت تصمیم بگیری......تصمیم گیرنده تو سونگمینه همینو بس امشب هم به اون مهمونی میری به خانم چوب میگم یه دست لباس برای تو و سونگمین آماده کنه توام برو خونه و کارهای لازم رو انجام بده امشب ساعت هشت مهمونی باش به سونگمین هم میگم که زودتر بیاد خونه و آماده بشه....میبینمت....کیم ا/ت(مثل اینکه دوباره تصمیم گرفته که نام خانوادگی سونگمین رو روی من بزارع)
پدرم نکاهشو ازم میدزدید انگاری خجالت میکشید از اینکه توی چشمام نگاه کنه و این بهش کمک میکرد که با بیرحمی کلمات رو توی صورتم پرتاب کنه از جام بلند شدم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم و بعد هم خانم چوب رو دیدم که دو دست لباس دسته. نکاه سردی به والدین بی رحم انداختم و بعد از اتاق بیرون رفتم و به سمت در خروجی و ماشینم حرکت کردم اما هنوز نمیتونستم خودم رو رها کنم و گریه کنم چون خانم چوب درست پشت سرم داشت راه میومد و وقتی به ماشین رسیدیم لباس هارو روی صندلی عقب گذاشت و بعد تعظیم کرد و رفت منم سوار ماشین شدم که...
با همکاری اماییی گشنگمممم
web.wisgoon.com/y737021/
..✨🍓🐣
- ۷.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط