درخواستی از یکی از شماعشقام
(درخواستی از یکی از شماعشقام)
واکنش انزو وقتی بهش میگیم حامله ایم.
با نور خورشیدی که به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم و دیدم که انزو با اون قیافهی کیوتش کنارم خوابیده بوسه ی آرومی روی سرش گداشتم و رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به صبحونه درست کردن حدود ۱۰ دیقه اینا گدشته بود که دستای گرم یکی رو ازپشت دور کمرم حس کردم میدونستم انزو +بیدار شدی؟ بوسه ی آرومی روی گردنم گذاشت _آره مگه میشه با بوی غذا های پرنسس خانم خابید اون همیشه عاشق دستپختم بود +برو بشین بیارم بخوریم _چشم پرنسس خانم رفت نشست و صبحونه رو کشیدم توی ظرف و گذاشتم روی میز که انزو شروع کرد به خوردن منم تابه رو میخاستم بزارم توی ظرفشویی که با بویی که از غذا به مشامم خورد حالم بهم خورد و زود دویدم سمت دستشویی و بالا آوردم انزو با نگرانی سمتم دویید _ا/ت خوبی +خوبم فقط حالم بهم خورد _مریضی؟ میخای بریم دکتر؟+نه خوبم برو غذا تو بخور دست و صورتمو آب بزنم میام دست و صورتمو شستم و رفتیم نشستیم سر میز و صبحونه رو خوردیم انزو رفت سرکارش و منم نشستم جلوی تلوزیون که یکم بعد دوستم زنگ زد( ا/د=یعنی اسم دوستت) ا/د: سلام چطوری ات +مرسی تو چطوری ا/د: چخبر چیکارا میکنین+ هیچی از تو چخبر ا/د: منم هیچی سلامتی +ا/د میخاستم یچیزیو ازت بپرسم ا/د: جانم + امروز صبح وقتی بوی غذا به مشامم خورد حالت تهوع گرفتم دلیلش چی میتونه؟ ( گایز رفیقت دانشجوی پزشکیع) دوستم پشت گوشی کلی خندید +چی شده ؟ ا/د : ات بهتون تبریک دارم دارین مامان بابا میشین +چییی ا/د : البته تو برو یه تست بده برای اطمینان +خب چجوری تست بدم ؟ ا/ د : برو از داروخونه دوتا بیبی چک بگیر و تست کن +باشع حله ا/د : حتما بهم بگو ها چیشد + باشه میگم فعلا بای زود پاشدم لباسمو پوشیدم رفتم سمت داروخونه دوتا بیبی چک گرفتم و رفتم خونه و تست دادمو منتظر بودم که ببینم مثبته یا نه که دیدم بلههه دوتاشم مثبته یعنی قراره یه نینی داشتهه باشیم؟ الان بچه ی انزو تو شکمم منه؟ انزو همیشه آرزوش بود بچه دار شیم الان یعنی واقعا خوشحال میشه؟ داشتم به این فکر میکردم چجوری بهش بگم درعینحال رفتم شام هم درست کنم تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه ی انزو رو درست کنم تقریبا شب شده بود شامم هم حاضر بود رفتم تو اتاقمون و یه لباس خوشگل پوشیدم و یه میکاپ ملایم کردم و به خودم کلی عطر زدم که در خونه زده شد و رفتم درو باز کنم که دیدم انزوعه _سلام خوشگلم +سلام خسته نباشی _مرسی فدات شم کتشو درآورد انداخت رو مبل و اومد سمتم _اوه بیبی گرلم امشب چه خوشگل شده و موهامو داد پشت گوشم با ناز گفتم +قبلا زشت بودم؟ _مگه میشه یه پرنسس زشت باشه امشب خوشگل تر شدی +برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم _چشم رفت لباسشو عوض کرد و منم رفتم میز رو بچینم که اومد _اوه پرنسس خانوم چه کردی +غذای مورد علاقته دستمو گرفت و یه بوسه روش گذاشت _دستت دردنکنه نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن که غذامون تموم شد و من پاشدم که ظرف هارو جمع کنم که یه لحظه سرم گیج رفت که نزدیک بود بیفتم که انزو گرفتتم _ پرنسس امروز چت شده میخای یه دکتر بریم؟ +نه چیزیم نیس خوبم برو بشین الان میام میخام یه چیزی بهت بگم _چی شده ؟ +نگران نباش چیزی نشده ( با خنده ) رفت و رو کاناپه نشست و منم ظرفارو شستم و رفتم کنارش نشستم که منو کشید تو بغلش و شروع که به نوازش کردن موهامو _ چی میخاستی بهم بگی؟ ازبغلش اومدم بیرون و روبروش نشستم +راستش انزو _ چی؟ +من ... _ توچیی+من..._ خب پرنسس بگو دیگه یکی از دستاشو گرفتم و گذاشتم روی شکمم که با تعجب نگام کرد +من حاملم _ چیییی +ناراحت شدی ؟ نمیخایش ؟ مشکلی نیس میتونیم بنداز..... که لباشو محکم کوبید رولبام که حرفمو قطع کنه _ مگه میشه نخامش؟ دیوونه شدی؟ واقعا باورم نمیشهه من دارم بابا میشمممم ( با خوشحالی ) از اینکه خوشحاله خوشحال شدم دستشو گذاشت رو شکمم _بلخره داری مامان بچم میشی +انزو _جانم +بهم یه قول بده _چه قولی؟ +قول بده اگه بچمون دختر شد بیشتر از من بهش توجه نکنی _(خندید) چشم ملکه چشم بغلم کرد بردتم توی اتاق _ پرنسس تو باید استراحت کنی چیزی دلت میخاد ؟ جاییت درد میکنه ؟ +نه انزو بیا بخابیم فقط _چشم اومد بغلم کرد و کلی نوازشم کرد که خوابم برد...
( خب چینگولیاا راضی بودین ؟ حتما توی کامنتا بگین )
واکنش انزو وقتی بهش میگیم حامله ایم.
با نور خورشیدی که به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم و دیدم که انزو با اون قیافهی کیوتش کنارم خوابیده بوسه ی آرومی روی سرش گداشتم و رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به صبحونه درست کردن حدود ۱۰ دیقه اینا گدشته بود که دستای گرم یکی رو ازپشت دور کمرم حس کردم میدونستم انزو +بیدار شدی؟ بوسه ی آرومی روی گردنم گذاشت _آره مگه میشه با بوی غذا های پرنسس خانم خابید اون همیشه عاشق دستپختم بود +برو بشین بیارم بخوریم _چشم پرنسس خانم رفت نشست و صبحونه رو کشیدم توی ظرف و گذاشتم روی میز که انزو شروع کرد به خوردن منم تابه رو میخاستم بزارم توی ظرفشویی که با بویی که از غذا به مشامم خورد حالم بهم خورد و زود دویدم سمت دستشویی و بالا آوردم انزو با نگرانی سمتم دویید _ا/ت خوبی +خوبم فقط حالم بهم خورد _مریضی؟ میخای بریم دکتر؟+نه خوبم برو غذا تو بخور دست و صورتمو آب بزنم میام دست و صورتمو شستم و رفتیم نشستیم سر میز و صبحونه رو خوردیم انزو رفت سرکارش و منم نشستم جلوی تلوزیون که یکم بعد دوستم زنگ زد( ا/د=یعنی اسم دوستت) ا/د: سلام چطوری ات +مرسی تو چطوری ا/د: چخبر چیکارا میکنین+ هیچی از تو چخبر ا/د: منم هیچی سلامتی +ا/د میخاستم یچیزیو ازت بپرسم ا/د: جانم + امروز صبح وقتی بوی غذا به مشامم خورد حالت تهوع گرفتم دلیلش چی میتونه؟ ( گایز رفیقت دانشجوی پزشکیع) دوستم پشت گوشی کلی خندید +چی شده ؟ ا/د : ات بهتون تبریک دارم دارین مامان بابا میشین +چییی ا/د : البته تو برو یه تست بده برای اطمینان +خب چجوری تست بدم ؟ ا/ د : برو از داروخونه دوتا بیبی چک بگیر و تست کن +باشع حله ا/د : حتما بهم بگو ها چیشد + باشه میگم فعلا بای زود پاشدم لباسمو پوشیدم رفتم سمت داروخونه دوتا بیبی چک گرفتم و رفتم خونه و تست دادمو منتظر بودم که ببینم مثبته یا نه که دیدم بلههه دوتاشم مثبته یعنی قراره یه نینی داشتهه باشیم؟ الان بچه ی انزو تو شکمم منه؟ انزو همیشه آرزوش بود بچه دار شیم الان یعنی واقعا خوشحال میشه؟ داشتم به این فکر میکردم چجوری بهش بگم درعینحال رفتم شام هم درست کنم تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه ی انزو رو درست کنم تقریبا شب شده بود شامم هم حاضر بود رفتم تو اتاقمون و یه لباس خوشگل پوشیدم و یه میکاپ ملایم کردم و به خودم کلی عطر زدم که در خونه زده شد و رفتم درو باز کنم که دیدم انزوعه _سلام خوشگلم +سلام خسته نباشی _مرسی فدات شم کتشو درآورد انداخت رو مبل و اومد سمتم _اوه بیبی گرلم امشب چه خوشگل شده و موهامو داد پشت گوشم با ناز گفتم +قبلا زشت بودم؟ _مگه میشه یه پرنسس زشت باشه امشب خوشگل تر شدی +برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم _چشم رفت لباسشو عوض کرد و منم رفتم میز رو بچینم که اومد _اوه پرنسس خانوم چه کردی +غذای مورد علاقته دستمو گرفت و یه بوسه روش گذاشت _دستت دردنکنه نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن که غذامون تموم شد و من پاشدم که ظرف هارو جمع کنم که یه لحظه سرم گیج رفت که نزدیک بود بیفتم که انزو گرفتتم _ پرنسس امروز چت شده میخای یه دکتر بریم؟ +نه چیزیم نیس خوبم برو بشین الان میام میخام یه چیزی بهت بگم _چی شده ؟ +نگران نباش چیزی نشده ( با خنده ) رفت و رو کاناپه نشست و منم ظرفارو شستم و رفتم کنارش نشستم که منو کشید تو بغلش و شروع که به نوازش کردن موهامو _ چی میخاستی بهم بگی؟ ازبغلش اومدم بیرون و روبروش نشستم +راستش انزو _ چی؟ +من ... _ توچیی+من..._ خب پرنسس بگو دیگه یکی از دستاشو گرفتم و گذاشتم روی شکمم که با تعجب نگام کرد +من حاملم _ چیییی +ناراحت شدی ؟ نمیخایش ؟ مشکلی نیس میتونیم بنداز..... که لباشو محکم کوبید رولبام که حرفمو قطع کنه _ مگه میشه نخامش؟ دیوونه شدی؟ واقعا باورم نمیشهه من دارم بابا میشمممم ( با خوشحالی ) از اینکه خوشحاله خوشحال شدم دستشو گذاشت رو شکمم _بلخره داری مامان بچم میشی +انزو _جانم +بهم یه قول بده _چه قولی؟ +قول بده اگه بچمون دختر شد بیشتر از من بهش توجه نکنی _(خندید) چشم ملکه چشم بغلم کرد بردتم توی اتاق _ پرنسس تو باید استراحت کنی چیزی دلت میخاد ؟ جاییت درد میکنه ؟ +نه انزو بیا بخابیم فقط _چشم اومد بغلم کرد و کلی نوازشم کرد که خوابم برد...
( خب چینگولیاا راضی بودین ؟ حتما توی کامنتا بگین )
- ۴.۰k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط