{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آفتاب سبز نگاه او

در آفتاب سبز نگاه او

از چشم من طنین تماشا برخاست
در چشم او طنین تماشا بنشست
موجی ز بیگناهی من پر زد
با عمق بی گناهی او پیوست
در آفتاب سبز نگاه او
تکرار نور بود و گریز رنگ
سودای جان و همهمه ی دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بیکرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه های عاطفه و در تغییر
هر لحظه از درخشش ناگه
موجی در آن دیار نمی آِفت
آن بیگناهی ساکت را
در ماوراهای نهان لیک
روییده بود رقص علامت ها
تا در من انتظاری را
ویران کنند
و انتظار دیگر را
عریان
اینک گریز بی خبر دل را
زنگ کدام کوچ دمیده ست ؟
سوی کدام جاده نیاز نور
راهم به اشتیاق بریده ست ؟
در نقش بی قرار دو چشم من
تنهایی غریب شکسته ست
در خلوت بزرگ دو چشم او
تصویر اعتماد نشسته ست
در تنگه های کوچک و دورش
هر لحظه روشنی هایی
تکرار می شود
در دور دست ها
از تابش اشعه ی نمناک
گودال بی نهایت
هموار می شود
تا من نگاه می کنم
زان بیکرانه مزرع سبز
رنگی بریده می شود
تا او نگاه می کند
بر روی قلب من ابدیت
گویی شنیده می شود
دیدگاه ها (۲)

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟که هجرانت چه می‌سا...

اکنون زمان آرمیدنبر بال‌های یک دریاست.اکنون دلمتپیدن فرداست....

را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادشروی پل دخترکی بی پاست دب ...

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شبکه باغ‌ها همه بیدار و بارور...

پارت هشتم پرنسسی از جنس ابر چشم‌های هوشینی ناگهان درخشید.اول...

ادامهههه

گاه فاصله، نه یک جاده‌ی بی‌پایان، که تنها یک «نفس» است؛ فاصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط