{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

runaway

runaway
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم من اومدم با یه داستان دیگه و یه فرار دیگه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باید فرار میکرد
نمی‌توانست
زندگی اش داشت در مقابل چشمانش پایان می یافت
انگار از بدنش جدا شده بود
پاهایش توان برداشتن یک قدم را هم نداشتند
سینه خیز تلاش میکرد که شده فقط یک سانت از قاتلش دور شود
فقط یک قدم
یک قدم تا مرگ
لحظه به لحظه زندگی اش
کوچکترین اتفاقات از جلوی چشمش می‌گذشت ، با تنی خونی روی کوهی از برف افتاده بود مثل یک جسد ، به قاتلش نگاه میکرد
منتظر بود تا با مرگ روبرو شود
نفس سردش در هوا معلوم میشد
احساس انزجار میکرد ، از خودش متنفر بود
نمی تواند فرار کند
پس برای چه زندست ، باید بمیرد
مستحق مرگ است
چرا چون خودش فکر میکند ؟
چون فکر می کند لایق مرگ است ؟
یا چون شخص دیگری اورا لایق مرگ می داند ؟
در آن لحظه لیاقت و سرنوشت او در دستان شخصی دیگر بود
شخصی که ` تمام ` زندگی اش او بود
نمی توانست در مقابل او بایستد
او تمام `زندگی اش` بود
او کسی بود که می‌خواست او بمیرد
و دختر تسلیم شده بود .چرا؟
چون تمام زندگی اش `او` بود ؟,
به نظر دلیل خوبی داشت
اینطور نیست؟,
سینه خیز به سمت درختی می رفت تا که بتواند از درخت کمک بگیر تا روی دو استخوان که به آن پا می‌گفتند بایستد
رسید
یعنی تمام شده بود ؟
او رسید
قاتلش رسید
و او حالا میخواست فقط با دست خودش اورا بکشد
شخصی بدون چهره از آن تپه ی برفی بالا آمد
تمام تنش از شدت تنفر به خودش پر شد
تمام تنش می‌لرزید
با زحمت هر چه تمام روی پا هایش ایستاد و ۰۰۰۰۰
حالا قاتل روبرویش ایستاده بود
او خنجر به دست داشت که در لحظه ای بعد در قلب دختر فرو رفت

چشمانش را باز کرد
و او حالا روی تخت دراز کشیده بود
حالا او شخص دیگری بود . چرا ؟,
چون شخصیتش خود واقعی اورا به قتل رسانده بود ؟
نه !
خودش میخواست که بمیرد
خودش میخواست تا آن احساسات منزجر کننده را بکشد
و او با چهره ای بدون احساس که انگار در تاریکی غرق شده بود بلند شد
دیدگاه ها (۰)

داستان 2:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط