دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part¹ تاوان
از زبان نایلا:
هوا گرفته بود… ابری، سنگین، و پر از مه. خیابونها خیس بودن، صدای کفشهام روی آسفالت میپیچید. با عجله میدویدم، قلبم از ترس میکوبید. فقط امیدوار بودم این دفعه به خاطر دیر برگشتن مواخذهم نکنه.
به در خونه رسیدم و سریع داخل رفتم. نفس عمیقی کشیدم، کفشهام رو گذاشتم توی جا کفشی و بدون صدا راه افتادم سمت اتاق خواب. خدا رو شکر، خونه ساکت بود. نبود… اگر بود، خدا میدونست چی میشد.
خیلی بیصدا لباسهام رو عوض کردم و رفتم سراغ غذا. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که تصویر جلوی چشمهام تار شد، و فقط سنگینی خستگی رو روی بدنم حس کردم. بعدش چیزی نفهمیدم، جز خواب رفتنِ عمیق...
از زبان کادوئس:
اون دختره چرا اینقدر دیر میاد خونه؟ لعنت بهش! چرا اون روز یه وعدهی الکی بهش دادم؟
توی فکر خودم غرق بودم که رسیدم خونه. در رو باز کردم، قدمهام سنگین بود. هوا هنوز پر از سکوت بود. به نظر میاومد نایلا خوابش رفته…
خواستم بیدارش کنم که بره توی اتاقمون، اما همون لحظه گفتم ولش کن. گذاشتم بخوابه.
رفتم داخل اتاق تاریک، فقط صدای نفسهام توی فضا پیچید. چراغ رو خاموش کردم… و خوابیدم.
از زبان نایلا – صبح روز بعد:
با صدای پرندهها بیدار شدم. ساعت هشت بود. توی خونه هیچکس نبود. کادو غیبش زده بود… فقط یه یادداشت روی یخچال بود، با دستخطی که همیشه عجول و بینظم بود:
> صبح بخیر نایلا. رفتم سر کار. مراقب خونه باش تا برگردم.
نفس کشیدم، یادداشت رو کنار گذاشتم، زبالهها رو بردم بیرون و بعد جلوی تلویزیون نشستم. کانالها رو عوض میکردم و بیاختیار توی فکر رفتم…
🔙 فلشبک:
پدرم فریاد زد: «یه دقیقه خفه شو، نایلا!»
من داد زدم: «نه بابا، عمراً! ترجیح میدم بمیرم!»
پدر دوباره داد زد: «دختر کلهشق! مادرت داره میمیره!»
صدای لرزانش منو شکست.
«هیچکس حاضر نیست قلب اهدا کنه… نایلا، فقط تو میتونی… یه کاری برای مادرت بکنی…»
پدر خم شد، زانوهاش لرزید، دستانم را گرفت.
«لطفاً، نایلا... فقط تو میتونی نجاتش بدی.»
زمان حال:
رفتم سمت اتاق، اما از حیاط صدایی میاومد… انگار با کسی بحث میکرد.
نزدیک پنجره شدم تا صدا رو واضحتر بشنوم. صدای آهسته و پرتنش بود...
> «من هیچ چیز با ارزشی ندارم که بخوام به تو بدم.»
> «من هم چیزی معمولی نمیخوام. چیزی بده که ارزش جونهایی که از دست دادمو داشته باشه.»
> «ندارم. چرا نمیفهمی؟»
> «نکنه میخوای با جونت تاوان بدی؟»
صدا قطع شد.
یکی از صداها… مال کادوئس بود.
داشته راجع به چی حرف میزده؟ و با کی…؟
Part¹ تاوان
از زبان نایلا:
هوا گرفته بود… ابری، سنگین، و پر از مه. خیابونها خیس بودن، صدای کفشهام روی آسفالت میپیچید. با عجله میدویدم، قلبم از ترس میکوبید. فقط امیدوار بودم این دفعه به خاطر دیر برگشتن مواخذهم نکنه.
به در خونه رسیدم و سریع داخل رفتم. نفس عمیقی کشیدم، کفشهام رو گذاشتم توی جا کفشی و بدون صدا راه افتادم سمت اتاق خواب. خدا رو شکر، خونه ساکت بود. نبود… اگر بود، خدا میدونست چی میشد.
خیلی بیصدا لباسهام رو عوض کردم و رفتم سراغ غذا. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که تصویر جلوی چشمهام تار شد، و فقط سنگینی خستگی رو روی بدنم حس کردم. بعدش چیزی نفهمیدم، جز خواب رفتنِ عمیق...
از زبان کادوئس:
اون دختره چرا اینقدر دیر میاد خونه؟ لعنت بهش! چرا اون روز یه وعدهی الکی بهش دادم؟
توی فکر خودم غرق بودم که رسیدم خونه. در رو باز کردم، قدمهام سنگین بود. هوا هنوز پر از سکوت بود. به نظر میاومد نایلا خوابش رفته…
خواستم بیدارش کنم که بره توی اتاقمون، اما همون لحظه گفتم ولش کن. گذاشتم بخوابه.
رفتم داخل اتاق تاریک، فقط صدای نفسهام توی فضا پیچید. چراغ رو خاموش کردم… و خوابیدم.
از زبان نایلا – صبح روز بعد:
با صدای پرندهها بیدار شدم. ساعت هشت بود. توی خونه هیچکس نبود. کادو غیبش زده بود… فقط یه یادداشت روی یخچال بود، با دستخطی که همیشه عجول و بینظم بود:
> صبح بخیر نایلا. رفتم سر کار. مراقب خونه باش تا برگردم.
نفس کشیدم، یادداشت رو کنار گذاشتم، زبالهها رو بردم بیرون و بعد جلوی تلویزیون نشستم. کانالها رو عوض میکردم و بیاختیار توی فکر رفتم…
🔙 فلشبک:
پدرم فریاد زد: «یه دقیقه خفه شو، نایلا!»
من داد زدم: «نه بابا، عمراً! ترجیح میدم بمیرم!»
پدر دوباره داد زد: «دختر کلهشق! مادرت داره میمیره!»
صدای لرزانش منو شکست.
«هیچکس حاضر نیست قلب اهدا کنه… نایلا، فقط تو میتونی… یه کاری برای مادرت بکنی…»
پدر خم شد، زانوهاش لرزید، دستانم را گرفت.
«لطفاً، نایلا... فقط تو میتونی نجاتش بدی.»
زمان حال:
رفتم سمت اتاق، اما از حیاط صدایی میاومد… انگار با کسی بحث میکرد.
نزدیک پنجره شدم تا صدا رو واضحتر بشنوم. صدای آهسته و پرتنش بود...
> «من هیچ چیز با ارزشی ندارم که بخوام به تو بدم.»
> «من هم چیزی معمولی نمیخوام. چیزی بده که ارزش جونهایی که از دست دادمو داشته باشه.»
> «ندارم. چرا نمیفهمی؟»
> «نکنه میخوای با جونت تاوان بدی؟»
صدا قطع شد.
یکی از صداها… مال کادوئس بود.
داشته راجع به چی حرف میزده؟ و با کی…؟
- ۱۲۱
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط