بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت شیطان و کهنالگوهایش :
روزی شیطان، سالک فرزانهای را دید که جان به در برده و خود را سالم به آنسوی رودخانهٔ هستی رسانده است.
با تعجب از او پرسید: چگونه است که فقط تو یکی از این همه افسانه سراییها و اسطورهسازیها و کهن الگوهای بر ساختهٔ من، جان سالم به در بردهای؟! شگفتا! من که به گوش هرکس کهن الگوهایی متناسب با نفسانیتاش را القا کردم و بدینسان بسیاری را از خودیت شان خالی نمودم و بسوی نابودی و هلاکتی ناگزیر روانهشان کردهام؛
القاءاتی قوی همچون؛
کهنالگوی قربانی شدن و به انتحار رفتن را،
کهنالگوی اقتدار و سیطره بر همه یافتن را،
کهنالگوی معشوقه بودن و به دام کشیدن را،
کهنالگوی ثروتاندوزی به بهانهٔ حاتم طایی شدن را،
کهنالگوی دانش داشتن و سروَری کردن را،
کهنالگوی نقش استاد معنوی گرفتن و مقهور نمودن را، …
شگفتا!چگونه تو از انبوه این همه اسطوره سازیها و الگوپردازیها و القاءات رنگا رنگ من، جان سالم به در بردهای؟! مگر آنها را نخوانده یا نشنیدهای؟!
سالک فرزانه لبخندی زد و گفت: آری، هم خواندهام و هم شنیدهام؛ اما نکته اینست که من از هیچکس الگو نمیگیرم. نمیتوانم که بگیرم!
راز آنسو رفتن من، پرستش خدای آزاد است!
خدایی که آزاد از همهٔ الگوتراشی هاست.
من شبیه پروردگار خودم هستم.
یعنی کاملاً غیرقابل پیشبینیام!
شیطان شگفتزده پرسید: غیر قابل پیش بینی بودن دیگر چیست؟!
سالک فرزانه پاسخ داد: قابل گفتن نیست. چه اگر گفته شود دگر غیر قابل پیش بینی نخواهد بود!
من ازخدای آزاد خود آموختهام که همواره در حال عمل کنم، در زمان و مکان و موقعیت خودم و کاملاً خودانگیخته! نه از سر عادات و نه از سر القاءات این و آن! من حتی برای خودم هم غیرقابل پیش بینی ام! و این همان نکته ایست که درکش برای تو و اعوان تو که در طبقات ذهنی بسر میبرید، ناممکن است!
آری، به نیروی خدایِ آزاد از همه چیز، قواعد بازیِ تکراری تو را در هم شکستهام.
و اینک راه باز شده است و بیشک از پس من نسلهای آزاده با ذهنی باز و بیتمسک به هیچ کهنالگویی تکراری،بسادگی بدین سوی رودخانهٔ هستی ره خواهند سپرد.
سویی ازحیات و آگاهی که تو هیچ سلطه ای برآنان نخواهی داشت!
چه کهنالگوهای برساختهٔ تو، فقط مؤثر بر کسانی است که در لایه های عالَم ذهن زندگی کنند و قابل پیش بینی باشند!
حکایت شیطان و کهنالگوهایش :
روزی شیطان، سالک فرزانهای را دید که جان به در برده و خود را سالم به آنسوی رودخانهٔ هستی رسانده است.
با تعجب از او پرسید: چگونه است که فقط تو یکی از این همه افسانه سراییها و اسطورهسازیها و کهن الگوهای بر ساختهٔ من، جان سالم به در بردهای؟! شگفتا! من که به گوش هرکس کهن الگوهایی متناسب با نفسانیتاش را القا کردم و بدینسان بسیاری را از خودیت شان خالی نمودم و بسوی نابودی و هلاکتی ناگزیر روانهشان کردهام؛
القاءاتی قوی همچون؛
کهنالگوی قربانی شدن و به انتحار رفتن را،
کهنالگوی اقتدار و سیطره بر همه یافتن را،
کهنالگوی معشوقه بودن و به دام کشیدن را،
کهنالگوی ثروتاندوزی به بهانهٔ حاتم طایی شدن را،
کهنالگوی دانش داشتن و سروَری کردن را،
کهنالگوی نقش استاد معنوی گرفتن و مقهور نمودن را، …
شگفتا!چگونه تو از انبوه این همه اسطوره سازیها و الگوپردازیها و القاءات رنگا رنگ من، جان سالم به در بردهای؟! مگر آنها را نخوانده یا نشنیدهای؟!
سالک فرزانه لبخندی زد و گفت: آری، هم خواندهام و هم شنیدهام؛ اما نکته اینست که من از هیچکس الگو نمیگیرم. نمیتوانم که بگیرم!
راز آنسو رفتن من، پرستش خدای آزاد است!
خدایی که آزاد از همهٔ الگوتراشی هاست.
من شبیه پروردگار خودم هستم.
یعنی کاملاً غیرقابل پیشبینیام!
شیطان شگفتزده پرسید: غیر قابل پیش بینی بودن دیگر چیست؟!
سالک فرزانه پاسخ داد: قابل گفتن نیست. چه اگر گفته شود دگر غیر قابل پیش بینی نخواهد بود!
من ازخدای آزاد خود آموختهام که همواره در حال عمل کنم، در زمان و مکان و موقعیت خودم و کاملاً خودانگیخته! نه از سر عادات و نه از سر القاءات این و آن! من حتی برای خودم هم غیرقابل پیش بینی ام! و این همان نکته ایست که درکش برای تو و اعوان تو که در طبقات ذهنی بسر میبرید، ناممکن است!
آری، به نیروی خدایِ آزاد از همه چیز، قواعد بازیِ تکراری تو را در هم شکستهام.
و اینک راه باز شده است و بیشک از پس من نسلهای آزاده با ذهنی باز و بیتمسک به هیچ کهنالگویی تکراری،بسادگی بدین سوی رودخانهٔ هستی ره خواهند سپرد.
سویی ازحیات و آگاهی که تو هیچ سلطه ای برآنان نخواهی داشت!
چه کهنالگوهای برساختهٔ تو، فقط مؤثر بر کسانی است که در لایه های عالَم ذهن زندگی کنند و قابل پیش بینی باشند!
- ۴۷۰
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط