{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چیهیاررررررر

پارت چیهیاررررررر
نصف شببییییییی🤣🤣✨✨✨
بهرحال
⬛⬛⬛⬛⬜⬜⬜⬜⬜⬛⬛⬛⬛
نال:خب...چرا گریه کردی وقتی راجب روز تولدت... حرف زدی
لوز:...ولش...کن.
نال: اوکی... اگه چیزیه که باعث ناراحتیت میشه راجبش حرف نزن
.
لوز می‌ره تو تخت خوابش و پتو رو رو خودش میده و می‌خوابه ولی هنوز داشت گریه میکرد اما آروم که نال نفهمه(نویسنده گوهتون:دلم برا بچه سوخت چرا اینکارو کردم باهاش😭) تا اینکه بعد چند دقیقه یکی در زد و سریع اشکاشو پاک کرد چشاش قرمز نبودن اما خیس بودن، نال در رو آروم باز کرد تا لوز بیدار نشه(فکر میکرد خواب بوده نمی‌خواسته بیدارش کنه ناراحت بوده عررر🥲)و بعلهه،موکا جان بود که وسایل لوز رو آورده بود.
.
.
موکا:لوز بیداره؟
نال: خوابه.نمیدونم چند دقیقه پیش رفت خوابید
موکا: ...چیکار کردی که ناراحت شده
نال: چی؟
موکا:همین که شنیدی!بگو بینم کره خر!(موکا حساس بر روی دختر خالش مثل گودم(حساسیتم به درد گوه نمیخوره)✨😃)
نال: ... راجب تولدش پرسیدم و شروع کرد به گریه کردن منم رفتم بغلش کردم و آرامش کردم بعدش رفت رو تخت و پتو کشید رو خودش وــــ
موکا:بیداره...
نال رو زد کنار و پتو رو از رو لوز کشید تا جایی که صورتش معلوم شه و دید.کلا دید😐
موکا: دختر گریه نکن آروم باش باشه اگه چیز دیگه ای هم شده بگو تا بزنم پسره رو جر بدم(نویسنده:داش دوست داری عین آلن تو مرحله آخر بازی جر بخوریا☺️)
لوز:نه بابا چیزی شه خودم دارم براش
موکا:اوکی ولی گریه نکن. ببین وسایلتو از اتاقم آوردم که با این لباس نخوابی اذیت میشی.باشه؟
لوز:باشه...ممنون
موکا: ... کاری نکردم که.بعدشم نال، ی بار دیگه بفهمم دختر خالم بخاطر تو اشک ریخته میزنم به چوخت میدم فهمیدی؟!؟!؟!؟!!!!
نال: بله!*انگار که من عاشق اینکارم😒*
موکا:اوکی من رفتم لوز باشه؟
لوز:اوکی*ی ذره خندید*
موکا:باییی!
لوز: خداحافظ🫩👋
بعد از رفتن موکا لوز جعبه یا وسایل رو سریع بر می‌داره و چکش می‌کنه
لوز:*لباس،چرخ خیاطی،پارچه هام،نخ و سوزن،دستکش اضافیم،جیگول بینگولام،اکسسوری هام،عروسکم ،و تفنگ و چاقوم که لای لباسام گذاشته بودم،اصلا متوجه اش نشده بوده🫩☺️هه!*
نال:لوز...
لوز:بله؟
نال:ببخشید که حالتو بد کردم...نمی‌دونستم دارم راجب چی حرف میزنم و همین الآنم نمیدونم ولی...متاسفم.
لوز:اشکال نداره☺️✨
نال:و می‌دونی...😅 ام دوست دارم بیشتر بشناسمت...رفتارت،عادتت و...*الان منو می‌کشه می‌دونم😖😣💧*
لوز: خب... معمولا ظهرا نمی‌خوابم مگر اینکه چیزی شه...همینم از خدات هم باشه که الان می‌دونی!💢 می‌پرسه می‌خوام راجبت بدونم لعنتی،بکشمت؟؟!؟!!
نال:اوکی اوکی آروم آروم ببخشید ببخشیددد!به جونم و ریه هام رحم کن ببخش منو😭😭!😣🙏
لوز:اوکی اوکی اوکی!!!انقدر سر و صدا نکن😒
*چیند سیعت بعید*
(بچه ها نویسندتون دیوانه از آب در اومددد🤣)
لوز:حوصله ام سر رفته نال، چیکار کنیم🫩؟
نال:نمیدونم(🫩×۲)
لوز:سنگ کاغذ قیچی چطوره؟
نال:اوکیه🫩✨
لوز:خب سنگ کاغذ...
*سه سیعت بیعد*
لوز:نال قبول کن، تو سنگ کاغذ قیچی خیلی بدی*خنده ای کم اما معلوم*
نال: یه دست دیگههه!!
لوز:باختتو قبول کن~✨😏
نال:حالا یک دست دیگه بریم
لوز: اوکی اگه تونستی این دستو ببری برنده ای، سنگ کاغذ،قیچی!
.
لوز:کاغذ.../\نال:قیچی(لوز به چوخ می‌رود)
لوز:چیییییی؟؟!؟!!!؟!؟!!!
نال:ارهههههههه😄*خوشحالی تمام* خب من تعیین کنم بازنده چیکار کنه؟
لوز:اگه میخوای بمیری اره😶‍🌫️💢.
نال:بازنده باید به برنده راجب چیزای موردعلاقش بگه~✨
لوز:😤😮‍💨واقعا قصد مرگ داری مگه نه
.
.
.
.
تا پارت بعددددد چون ۳:۴۹دقیقست و می‌خوام ویسگون گردی کنم و گوشیم ی درصده😮‍💨
اصن نویسندتون عالی کلا پف سیاه زیر چشمی خماری و زندگی😃✨✨✨✨💜
دیدگاه ها (۴)

سیلامممممسم امروزمتن هایی که نامعلومن:عکس ۱ تصویر۸:*گهر سگی*...

!کپشن مهمممم!

بیوگرافی لوز جانن

روز دختر مبارککککک

پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط