{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه بودیم و چیزی نمی‌فهمیدیم،

بچه بودیم و چیزی نمی‌فهمیدیم،
بچه بودیم و بی‌خیال بودیم،
برای خودمان دنیایی ورای این دنیا ساخته‌بودیم و در آن سیر می‌کردیم، شنگول و سرخوشانه تک تک کوچه‌های کودکی را گشت می‌زدیم، چرخ می‌زدیم و برای خودمان خیال‌های جانانه می‌بافتیم.
بچه بودیم و همه چیز خوب بود، که خوب نبود، اما ما خوب بودیم، که خوب نبودیم، اما نمی‌فهمیدیم که خوب نیستیم.
بچه بودیم و آسمان آبی‌تر بود، زمین سبزتر و آدم‌ها شادتر بودند.
بچه بودیم و جهان، خواستنی‌تر بود.

بزرگ شدیم و از همه چیزِ دنیا سر در آوردیم، که لبریز شدیم از فکر و دغدغه، که توقعمان بیشتر شد، که جهان را مثل سابق دوست نداشتیم. و فهمیدیم که خوب نیستیم!
که ای کاش سر در نمی‌آوردیم، که ای کاش نمی‌فهمیدیم.
و اکنون در بن‌بست‌ترین کوچه‌‌های بزرگسالی پناه برده‌ایم به خاطرات روزهای کودکی...
از شر حالی که معمولا خوب نیست،
از شر ذهنی که بی‌خیالی نمی‌فهمد!
دیدگاه ها (۱)

مدام نگو ناراحتمخسته امافسرده ام بدبختمبدشانسمچون ذهنت در هم...

روز خوب که در نمیزنه بیاد داخل!روز خوب که سر برج نیست خود بخ...

تو لیاقتش رو داری که یه نفربا افتخار جوری بهت نگاه کنه که ان...

-نامه ای به خودمببین منو:شاید خیلی وقتا اذیتت میکنم؛شاید خیل...

چی شد چی شد ؟!ما که تا حالا سگ وحشی و غارنشین هایی بودیم که ...

پارت ۱۳

نشانه های قحطی در ایران !!!اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط