🖤🏍️ آخرین مسابقه 🏍️🖤
🖤🏍️ آخرین مسابقه 🏍️🖤
The Last Race
ژانر: مافیا | عاشقانه | اکشن | رقیب به عاشق | موتورسواری | کلکل
تعداد پارتها: ۵۰+ پارت ✨
(آروم آروم رابطهشون شکل میگیره؛ اولش پر از دعوا و کلکل، بعد همکاری، اعتماد و عشق)
---
🖤 آخرین مسابقه
پارت ۱: «دختری که هیچوقت نمیبازد»
شهر در سکوت فرو رفته بود...
اما نه برای همه.
در گوشهای از شهر، جایی که چراغهای خیابان نیمهخاموش بودند و صدای موتورهای سنگین دیوارهای شب را میلرزاند، دنیایی وجود داشت که فقط آدمهای خاص آن را میشناختند.
دنیای سرعت...
خطر...
و مسابقههایی که بازندههایشان همیشه فقط پول از دست نمیدادند.
گاهی غرورشان را هم میباختند.
صدای غرش یک موتور مشکی تمام خیابان را پر کرد.
همه کنار رفتند.
چون صاحب آن موتور را میشناختند.
جونگکوک.
مردی که اسمش در دنیای تجارت با احترام گفته میشد...
اما در دنیای زیرزمینی؟
با ترس.
یک مرد ثروتمند، قدرتمند و سرد.
رئیس یکی از بزرگترین خاندانهای مافیا.
کسی که هیچکس جرئت نمیکرد با تصمیمهایش مخالفت کند.
اما یک راز داشت...
راز بزرگی که حتی نزدیکترین افرادش هم نمیدانستند.
وقتی شب میشد و کتوشلوارهای گرانقیمتش را کنار میگذاشت...
او تبدیل میشد به یکی از خطرناکترین موتورسوارهای شهر.
مردی که هیچوقت شکست نخورده بود.
یا حداقل...
تا قبل از اینکه او وارد زندگیاش شود.
---
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
— هنوزم با اون قیافهی جدیت فکر میکنی ترسناکی؟
جونگکوک چشمهایش را بست.
حتی لازم نبود برگردد.
فقط یک نفر میتوانست اینطور روی اعصابش راه برود.
— الی...
دختر با لبخند کنار موتور قرمزش ایستاد.
موهای مشکی بلندش در باد تکان میخورد و لباس چرمی شرابیرنگش باعث شده بود بیشتر از همیشه اعتمادبهنفس داشته باشد.
ظاهرش؟
یک دختر زیبا و آرام.
اما کسی که او را میشناخت میدانست...
الی یعنی دردسر.
— چی شده؟ هنوزم ناراحتی که دفعه قبل بردمت؟
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— تو فقط شانست خوب بود.
الی خندید.
— جالبه... هر وقت میبازی میگی شانس.
جونگکوک به موتور او نگاه کرد.
— هر وقت میبری فکر میکنی بهترین شدی.
الی نزدیکتر شد.
— چون هستم.
چند نفر از اطراف با خنده نگاهشان میکردند.
همه این صحنه را میشناختند.
جونگکوک و الی.
دو دوست قدیمی.
دو رقیب همیشگی.
آنها هیچوقت نمیتوانستند پنج دقیقه کنار هم باشند بدون اینکه شروع به کلکل کنند.
اما چیزی که هیچکس نمیدانست...
این بود که پشت تمام آن دعواها، چیزی بیشتر از رقابت وجود داشت.
---
صدای مسئول مسابقه بلند شد:
— رانندهها آماده!
جمعیت شروع به هیجان گرفتن کرد.
جونگکوک کلاهش را برداشت و گفت:
— امیدوارم این بار وسط مسابقه جا نزنی.
الی موتور را روشن کرد.
صدای آن مثل رعد در خیابان پیچید.
— امیدوارم این بار بهانهی جدیدی برای باختنت پیدا کنی.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
سه...
دو...
یک...
شروع!
هر دو با تمام سرعت حرکت کردند.
باد به صورتشان میخورد.
چراغهای شهر پشت سرشان محو میشد.
الی جلو افتاد.
جونگکوک نگاهش کرد.
نه از روی عصبانیت...
از روی تعجب.
چون برای اولین بار بعد از مدتها...
کسی واقعاً توانسته بود با او رقابت کند.
و خودش نمیدانست چرا...
اما دیدن لبخند پیروزمندانهی الی وسط مسابقه، بیشتر از چیزی که باید، توجهش را جلب کرده بود.
---
آن شب...
هیچکدامشان نمیدانستند این فقط یک مسابقه نیست.
این شروع داستانی است که قرار است همه چیز را تغییر دهد.
چون گاهی...
بزرگترین رقیب تو، همان کسی است که آخرش قلبت را میبَرد.
🖤🏍️
ادامه دارد...
---
The Last Race
ژانر: مافیا | عاشقانه | اکشن | رقیب به عاشق | موتورسواری | کلکل
تعداد پارتها: ۵۰+ پارت ✨
(آروم آروم رابطهشون شکل میگیره؛ اولش پر از دعوا و کلکل، بعد همکاری، اعتماد و عشق)
---
🖤 آخرین مسابقه
پارت ۱: «دختری که هیچوقت نمیبازد»
شهر در سکوت فرو رفته بود...
اما نه برای همه.
در گوشهای از شهر، جایی که چراغهای خیابان نیمهخاموش بودند و صدای موتورهای سنگین دیوارهای شب را میلرزاند، دنیایی وجود داشت که فقط آدمهای خاص آن را میشناختند.
دنیای سرعت...
خطر...
و مسابقههایی که بازندههایشان همیشه فقط پول از دست نمیدادند.
گاهی غرورشان را هم میباختند.
صدای غرش یک موتور مشکی تمام خیابان را پر کرد.
همه کنار رفتند.
چون صاحب آن موتور را میشناختند.
جونگکوک.
مردی که اسمش در دنیای تجارت با احترام گفته میشد...
اما در دنیای زیرزمینی؟
با ترس.
یک مرد ثروتمند، قدرتمند و سرد.
رئیس یکی از بزرگترین خاندانهای مافیا.
کسی که هیچکس جرئت نمیکرد با تصمیمهایش مخالفت کند.
اما یک راز داشت...
راز بزرگی که حتی نزدیکترین افرادش هم نمیدانستند.
وقتی شب میشد و کتوشلوارهای گرانقیمتش را کنار میگذاشت...
او تبدیل میشد به یکی از خطرناکترین موتورسوارهای شهر.
مردی که هیچوقت شکست نخورده بود.
یا حداقل...
تا قبل از اینکه او وارد زندگیاش شود.
---
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
— هنوزم با اون قیافهی جدیت فکر میکنی ترسناکی؟
جونگکوک چشمهایش را بست.
حتی لازم نبود برگردد.
فقط یک نفر میتوانست اینطور روی اعصابش راه برود.
— الی...
دختر با لبخند کنار موتور قرمزش ایستاد.
موهای مشکی بلندش در باد تکان میخورد و لباس چرمی شرابیرنگش باعث شده بود بیشتر از همیشه اعتمادبهنفس داشته باشد.
ظاهرش؟
یک دختر زیبا و آرام.
اما کسی که او را میشناخت میدانست...
الی یعنی دردسر.
— چی شده؟ هنوزم ناراحتی که دفعه قبل بردمت؟
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— تو فقط شانست خوب بود.
الی خندید.
— جالبه... هر وقت میبازی میگی شانس.
جونگکوک به موتور او نگاه کرد.
— هر وقت میبری فکر میکنی بهترین شدی.
الی نزدیکتر شد.
— چون هستم.
چند نفر از اطراف با خنده نگاهشان میکردند.
همه این صحنه را میشناختند.
جونگکوک و الی.
دو دوست قدیمی.
دو رقیب همیشگی.
آنها هیچوقت نمیتوانستند پنج دقیقه کنار هم باشند بدون اینکه شروع به کلکل کنند.
اما چیزی که هیچکس نمیدانست...
این بود که پشت تمام آن دعواها، چیزی بیشتر از رقابت وجود داشت.
---
صدای مسئول مسابقه بلند شد:
— رانندهها آماده!
جمعیت شروع به هیجان گرفتن کرد.
جونگکوک کلاهش را برداشت و گفت:
— امیدوارم این بار وسط مسابقه جا نزنی.
الی موتور را روشن کرد.
صدای آن مثل رعد در خیابان پیچید.
— امیدوارم این بار بهانهی جدیدی برای باختنت پیدا کنی.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
سه...
دو...
یک...
شروع!
هر دو با تمام سرعت حرکت کردند.
باد به صورتشان میخورد.
چراغهای شهر پشت سرشان محو میشد.
الی جلو افتاد.
جونگکوک نگاهش کرد.
نه از روی عصبانیت...
از روی تعجب.
چون برای اولین بار بعد از مدتها...
کسی واقعاً توانسته بود با او رقابت کند.
و خودش نمیدانست چرا...
اما دیدن لبخند پیروزمندانهی الی وسط مسابقه، بیشتر از چیزی که باید، توجهش را جلب کرده بود.
---
آن شب...
هیچکدامشان نمیدانستند این فقط یک مسابقه نیست.
این شروع داستانی است که قرار است همه چیز را تغییر دهد.
چون گاهی...
بزرگترین رقیب تو، همان کسی است که آخرش قلبت را میبَرد.
🖤🏍️
ادامه دارد...
---
- ۷۵
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط