عشق و نفرت پارت
عشق و نفرت پارت 11
مامان ا/تو دزدیده ای خدا از دست این زن مامانم و خاله همو بغل کردن بابا و عمو هم همینطور داشتم نگاشون میکردم که گوششم زنگ خود اون رینا بود رفتم اونور تر جوابشو دادم
(مکالمشون)
تهیونگ:سلام عزیزم خوبی
اون عنتر:سلام عشقم اره خوبم تو خوبی مامانت که بدش نیومد
تهیونگ: خداروشکر نه مامانم دعوام کرد ولی نگران نباش خودم راضیش میکنم
رینا:یعنی از من بدش میا..د(اشک تمساح)
ته:عه عزیزم گریه نکن دیگه اوک امشب تو بیا باهم دیگه راجبش حرف میزنیم
رینا: باش عشقم
ته:آفرین برو اماده شو بای
رینا:چشم خداحافظ
(پایان مکالمه)
ویو ته
از رینا خداحافظی کردم برگشتم که برم پیش اونا دیدم ا/ت از پشت سرم عین جن دیده ها نگاه میکرد راستش مامانم گفته اگه امشب سرد رفتار کنم رینا رو میکشه و واقعا هم اینکارو میکنه منم مجبورم مهربون رفتار کنم به ا/ت گفتم
(پایان ویو ته)
ته:چته چرا اینجوری نگاه میکنی
+:اه اه چندشم شد دوس دخترت بود
ته:فالگوش وایسادی
+:نه فقط موقع خداحافظی تون اومدم
ته:بله کاری داشتی
+:اره مامانت گفت بریم شام بخوریم
ته:آها خب پس بریم
+:تو برو من نمیام
ته:چرا
+:گفتم که نمیام
ته:باش
ویو ا/ت
راستش همه ی حرفاش رو شنیدم بهم گفت چته بهش گفتم مامانش صدامون کرد در واقع امیدوارم دختره نیاد وگرنه فیلیکس ناراحت میشه برای همین من موندم بیرون تهیونگ رفت که یهو از پشت سرم یه سایه مرد اومد راستش ترسیدم اما اون بابابزرگم بود حیح خداروشکر
(پایان ویو ا/ت)
+:سلام بابابزرگ
بابابزرگ:سلام عزیزم چرا اینجا نشستی بیا داخل
+:باش بریم
خب خلاصه؛اینا رفتن باهم سلام و علیک کردن غذاشونو خوردن همه رفتن اما مدری نذاشت ا/ت بره و ا/ت شب رو میمونه(ا/ت از بچگیش یه اتاق جدا داره)اونا روی کاناپه نشسته بودن ا/ت با گوشیش و میرفت ته هان داشت تلویزیون تماشا میکرد تهیونگ به یونتان نگاه میکرد(یونتان ای خدا🥺💔)مدری داشت کتاب میخوند که زنگ خونه خورد رفتن درو باز کردن (خدمتکارا)که یه دختر اومد تیپش و قیافش اینطوری بود که انگار وضع مالی خوبی داره چون با یه شلوار بگ و یه کراپ که یه کت روش پوشیده بود و میکاپ لایت کرده بود خیلی لوس اومد احترام گذاشت که تهیونگ از ذوق چشماش برق زد خاله مدری انگار بدش اومده بود دختره گفت سلام کسی جوابشو ندادم یکم دقت کردم دیدم اون ریناست خیلی تعقیر کرده و دوباره گفت سلام ایندفعه عمو با صدای عصبی گفت سلام تا رینا خواست چیزی بگه الکس اومد تو و یه جعبه دستش بود به خاله گفت آوردم خاله هم گفت
مدری:باشه بزار همونجا
(الکس رفت)
مدری:ا/ت عزیزم اونا لباساتن برو اتاقت لباساتو عوض کن
+:باش
(ا/ت اومد اتاق)
ویو ا/ت رفتم اتاقم یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون جعبرو باز کردم کلی وسیله بود لوازم روتین لوازم میکاپ لباس کفش کیف......
یه ست هودی دیدم رنگش سفید بود اونارو پوشیدم رفتم جلوی آینه موهامو خشک کردم شونه کردم و بالا بستم فقط سوسکی هامو بیرون آوردم و یه خط چشم یه سایه ی قهوه ای یه ریمل و یه لیپ گلاس زدم و اومدم بیرون رفتم پایین نشستم که رینا گفت تو اینجا چیکار میکنی خاله گفت خواهرزادمه و به تو چه که کی اینجا هست و کی اینجا نیست.......
بچه ها نشد ویدیو رو بزارم ویس نزاشت
حمایت کنید🫠
مامان ا/تو دزدیده ای خدا از دست این زن مامانم و خاله همو بغل کردن بابا و عمو هم همینطور داشتم نگاشون میکردم که گوششم زنگ خود اون رینا بود رفتم اونور تر جوابشو دادم
(مکالمشون)
تهیونگ:سلام عزیزم خوبی
اون عنتر:سلام عشقم اره خوبم تو خوبی مامانت که بدش نیومد
تهیونگ: خداروشکر نه مامانم دعوام کرد ولی نگران نباش خودم راضیش میکنم
رینا:یعنی از من بدش میا..د(اشک تمساح)
ته:عه عزیزم گریه نکن دیگه اوک امشب تو بیا باهم دیگه راجبش حرف میزنیم
رینا: باش عشقم
ته:آفرین برو اماده شو بای
رینا:چشم خداحافظ
(پایان مکالمه)
ویو ته
از رینا خداحافظی کردم برگشتم که برم پیش اونا دیدم ا/ت از پشت سرم عین جن دیده ها نگاه میکرد راستش مامانم گفته اگه امشب سرد رفتار کنم رینا رو میکشه و واقعا هم اینکارو میکنه منم مجبورم مهربون رفتار کنم به ا/ت گفتم
(پایان ویو ته)
ته:چته چرا اینجوری نگاه میکنی
+:اه اه چندشم شد دوس دخترت بود
ته:فالگوش وایسادی
+:نه فقط موقع خداحافظی تون اومدم
ته:بله کاری داشتی
+:اره مامانت گفت بریم شام بخوریم
ته:آها خب پس بریم
+:تو برو من نمیام
ته:چرا
+:گفتم که نمیام
ته:باش
ویو ا/ت
راستش همه ی حرفاش رو شنیدم بهم گفت چته بهش گفتم مامانش صدامون کرد در واقع امیدوارم دختره نیاد وگرنه فیلیکس ناراحت میشه برای همین من موندم بیرون تهیونگ رفت که یهو از پشت سرم یه سایه مرد اومد راستش ترسیدم اما اون بابابزرگم بود حیح خداروشکر
(پایان ویو ا/ت)
+:سلام بابابزرگ
بابابزرگ:سلام عزیزم چرا اینجا نشستی بیا داخل
+:باش بریم
خب خلاصه؛اینا رفتن باهم سلام و علیک کردن غذاشونو خوردن همه رفتن اما مدری نذاشت ا/ت بره و ا/ت شب رو میمونه(ا/ت از بچگیش یه اتاق جدا داره)اونا روی کاناپه نشسته بودن ا/ت با گوشیش و میرفت ته هان داشت تلویزیون تماشا میکرد تهیونگ به یونتان نگاه میکرد(یونتان ای خدا🥺💔)مدری داشت کتاب میخوند که زنگ خونه خورد رفتن درو باز کردن (خدمتکارا)که یه دختر اومد تیپش و قیافش اینطوری بود که انگار وضع مالی خوبی داره چون با یه شلوار بگ و یه کراپ که یه کت روش پوشیده بود و میکاپ لایت کرده بود خیلی لوس اومد احترام گذاشت که تهیونگ از ذوق چشماش برق زد خاله مدری انگار بدش اومده بود دختره گفت سلام کسی جوابشو ندادم یکم دقت کردم دیدم اون ریناست خیلی تعقیر کرده و دوباره گفت سلام ایندفعه عمو با صدای عصبی گفت سلام تا رینا خواست چیزی بگه الکس اومد تو و یه جعبه دستش بود به خاله گفت آوردم خاله هم گفت
مدری:باشه بزار همونجا
(الکس رفت)
مدری:ا/ت عزیزم اونا لباساتن برو اتاقت لباساتو عوض کن
+:باش
(ا/ت اومد اتاق)
ویو ا/ت رفتم اتاقم یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون جعبرو باز کردم کلی وسیله بود لوازم روتین لوازم میکاپ لباس کفش کیف......
یه ست هودی دیدم رنگش سفید بود اونارو پوشیدم رفتم جلوی آینه موهامو خشک کردم شونه کردم و بالا بستم فقط سوسکی هامو بیرون آوردم و یه خط چشم یه سایه ی قهوه ای یه ریمل و یه لیپ گلاس زدم و اومدم بیرون رفتم پایین نشستم که رینا گفت تو اینجا چیکار میکنی خاله گفت خواهرزادمه و به تو چه که کی اینجا هست و کی اینجا نیست.......
بچه ها نشد ویدیو رو بزارم ویس نزاشت
حمایت کنید🫠
- ۲.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط